244.

دارم به نتایج جالبی میرسم. 

اینکه مردها با اینکه خیلی با هم متفاوتند اما باز هم در مواقعی به ریشه و ذات همون جدی پدری خودشون برمیگردن و برای حداقلی ترین مدت ممکن هم که شده بدشون نمیاد زور بگن

زور گفتن دقیقا اینکه یه حرف غیر منطقی رو اجبارا به اجرا برسونن. 

من این حرکت رو از عاقل ترین مرد زندگیم که همانا شوهرم باشه هم دیدم، حالا هر چند کم اما دیدم. 

و جالب اینجاست که به هیچ وجه هم زیر بار نمیره. 

امشب، بدجور با خودم کلنجار رفتم که دعوا نکنم اونم به احترام مامانم که مهمونه تو خونم. 

نمیدونم ما زن ها هم اینطوریم؟

هست که خصلت مشترک همگانی داشته باشیم؟؟

243.

میدونی؟

دوست داشتنت شبیه هوای خنک بهاره

شبیه بوی جوجه کباب سیزده به در

شبیه شربت خاکشیر تو گرمای ظهر تابستون

شبیه شیرکاکائو خوردن بعد برف بازی

دوست داشتنت شبیه نفس کشیدنه، نباشه نیستم.

امروز داشتم فکر میکردم خدا چقدر حواسش هست و چقدرررر بی صدا کاراش رو انجام میده، یهو به خودت میای میبینی آرزوت شده خاطره، شده عادت، شده روزمره اما تو اصلا نفهمیدی.

یادته؟ اومدم غرغر که درست وقتی که خوشحال بودیم از تموم شدن قسطا، مجبور شدیم خونه رو عوض کنیم و دوباره قسط و کوفت شروع شد چون برای پول پیش کم داشتیم. 

خب الان که هنوز یکسالم نشده کلی قسط دادیم و حتی پس انداز هم کردیم و وقتی میشینیم حساب میکنیم پول قسطامون از درآمدمون هم بیشتر بوده ها 

حالا از کجا اومده که هم قسط دادیم و هم پس انداز... 

هم خوردیم و هم پوشیدیم... 

و راستی حتی میز تلویزیون رو عوض کردیم، من همزن جدید خریدم... 

اوووو

بخوام بشمرم باز هم پیدا میشه. 

خدا اینجوریه، اونم تازه وقتی که ما این همه کم کاری میکنیم براش. 

ببین اگه اونی باشیم که خدا میخواد، اون موقع چیکار میکنه برامون. 

خدایا؟

عاشقتم. 

همین. 

242.

روزی که میخواستم کارمو شروع کنم تشویق خاصی نداشتم، اما شروع کردم 

رسید به جایی که همون آدم ها ازم خواستن تو کارم سرمایه گذاری کنن. 

و امروز 

به این نتیجه رسیدم که واقعا جز خدا نیاز به کمک هیچ کس نیست. 

و مطمئن شدم هیچ آدمی بدون منت قرار نیست کمکم کنه. 

مداد

اینو یادت نره 

جز خودت و خدات 

هیچ کس قرار نیست و نمیتونه کمکت کنه. 

و یه چیز دیگه 

گاهی یه سیلی محکم خوردن بهتر از اینه که با چشم بسته پا تو راهی بذاری و بیوفتی ته یک چاه