131.

چقدر این روزها اتفاق نوشتنی بوده و من ننوشتم... اینترنت خر شده بود البته الانم خره ...

از یه بحث کوچولو و بیخود بگیر تا سورپرایز شب عیدی همسر...

یه شب هرچی بهش زنگ میزدم جواب نمیداد ، فقط یه دونه پیام داد که دستم بنده و رفت.... واقعا رفتااااا....حتی پشت سر هم زنگ میزدم جواب نمیداد.

در حیرت بودم از خودم و رفتارم... از خودم توقع این همه خانومی و مودب بودن رو نداشتم...

یعنی در موارد مشابه طرف رو سه تا گره میزدم که یادش نره جواب تلفن من از همه چیز مهم تره. اما خب این بار کاملا مودبانه (در حالی که بسیار خشمگین بودم) فقط بهش یه پیام دادم جواب نده دیگه اصلا مهم نیست.

و زرتی رفتم خوابیدم.... خوابیدماااا ...

وا؟ مگه ممکنه؟؟؟ یکسال پیش من اینطوری رفتار میکردم؟؟؟ 

نصف شب پیام داده بود که خانوم دستم بند بود دیگه . چرا اینطوری میکنی؟

باورم نمیشد که صبح باز خودم بهش زنگ بزنم!!! هنوزم نتونستم بفهمم چیشد که من تو این هفت ماه این همه رفتارم خانومانه شد؟

صبح زنگ زدم و دیدم هنوزم مثل آدم آهنی حرف میزنه . گفت کار داری زود بگو کار دارم. (صداش کمی بلند تر شده بود از حد معمول) گفتم چیکار خب؟ صداش بلندتر شد و گفت کار دارم. کاری داری بگو. گفتم نه و قطع کردم . حتی فکر کنم خدافظی هم نکردم.

دو دقیقه بعد زنگ زد ، جواب ندادم. 

پیام داد : خانوم برنامه ظهرت چیه؟ بازم جواب ندادم.

پیام داد: ببخشید همسرجان این روزا خیلی سرم شلوغه ، فکرم درگیره

گفتم : کار دارم . فعلا

بعدش هم یکی دوتا پیام داد که بریم بیرون ناهار؟ و جواب ندادم.

بعدازظهر دوباره پیام داد : میبینم که همسر هنوز از دستم ناراحته

گفتم : خب ببین.

گفت : خب چیکار کنم که ناراحت نباشه؟

منم بعد از کمی ناز اومدن آشتی کردم و مسئله حل شد و رفت.

دو شب بعدش باهاش درباره ی اونشب حرف زدم . گفت عصبانی شدم بازجویانه میپرسی چیکار داری؟ گفتم : بازجویانه چیه؟ خب آدم نگران میشه از دیشب تا حالا چه کاری بوده که تموم نمیشه؟؟

هرچند که نگفت چیکار داشته اما اینکه من اینقدر ساده گذشتم واسه خودمم تعجب آوره. چرا اینقدر آروم شدم؟؟

.

روز عید خودم راه افتادم برم پیش همسر . میدونستم شب قبل هتل خوابیده . نزدیکیای هتل که رسیدم با خودم گفتم این که الان ذهنش رفته سمت بازجویانه بودن رفتار من بذار حالا فکر نکنه کارآگاه بودن هم اضافه شده و دارم سرزده میرم که سراز کارش دربیارم. واسه همین بهش زنگ زدم و گفتم دارم میام پبشت، کلی هم استقبال کرد. 

یه ده روزی میشد که درست و حسابی همدیگرو ندیده بودیم ، تا دیدمش بغض کردم. دستشو دراز کرد دست دادیم ، خواستم بوسش کنم که یاد دوربین های امنیتی افتادم و بی خیال شدم اما خودش خم شد و بوسم کرد‌.

رفتیم تو اتاقش ، بغلش کردم و زدم زیر گریه . دست خودم نبود. اونم فهمیده وقتی دارم گریه میکنم بی فایده س دلیلشو بپرسه ... تو سکوت بغلم کرد .

کمی که آروم شدم شروع کرد به صحبت کردن و منم حواسم پرت شد و فراموش کردم.

.

تو اون چند روز همدیگرو دیده بودیم اما من دیدن بدون بغل رو اصلا دیدن نمیدونم . با هم بیرون رفته بودیم یا حتی شام اومده بود خونمون اما اصلا به دلم ننشسته بود. باید حتما بغلم کنه تا شارژ بشم...

این روزا هم اونقدر مسافر زیاده و هتل هم کمی تعمیرات داره که اصلا وقت استراحت هم نداره همسر ، چه برسه به اینکه بخواد بیاد پیش من.

.

ناهار روز عید خونه ی مامانم دعوت بودیم همه.

از هتل رفتیم خونه و همسر لباس عوض کرد و من هی قربون صدقه ش شدم و اومدیم خونه ی مامان.

ناهار خوردیم و عیدی گرفتیم و ما خانوما رفتیم تو آشپزخونه و آقایون هم مشغول صحبت بودن.

کلی هم دلبری کردم امسال و خودم شیرینی و باقلوا پختم. ژله تزریقی هم درست کردم که همسر ندیده بود تا حالا.

بعد از ظهر اول شوهر خواهرم رفت خونه و بعد کم کم همسر خداحافظی کرد و رفت.

ساعت هشت بود که خبر داد دارن با مامانش میان خونمون.

لباس عوض کردم و آرایش کردم و میوه و شیرینی چیدم و منتظر...

یاد شب خواستگاری افتاده بودم... چقدر استرس داشتیم....

اومدن و رفتم استقبال و دست و روبوسی و اینا...

واقعا فکر نمیکردم همچین روحیه ی لطیفی داشته باشه ...

یه جعبه داد دستم ، درشو باز کردم میبینم پر اسمارتیزه ... 

خندید و گفت باید همشو بخوری تا جایزه شو پیدا کنی...

بالاخره کلی گشتم و یه پاکت کوچولو پیدا کردم ...

کلی ذوق کرده بودم...

هرچی فکر میکنم میبینم بهتر از این پسر واسه من وجود نداشت و نداره.

میگم:

وقتی این پسر ُ دارم ، ارزش داره که از همه چیز بگذرم.

میگم : 

وقتی ماهُ دارم ، بی خیال ستاره ها.

 

 

130.

ولی خب اگه نظر منو بپرسن ، میگم سوپ غذاس اما کتلت غذا نیس.

یه بشقاب سوپ بخورم سیر میشم اما شیش تا کتلت بخورم هنوز چشمم گشنه س !

 

 

129.

اول فکر کردم آقاهه تنهاس . سر میز دیگه نشست ...بعد یه دختره اومد نشست سر میز دیگه ... اقاهه هم اومد پیشش ... یکی دوبار دیدم بهم لبخند زدن .

آقاهه یه جوری نگاهش میکرد.... ازون نگاه ها که متنفرم ازش ... ازونا که دقیقا میفهمی چطوری داره تصورت میکنه ...

آقاهه هنوز داشت شام میخورد ، دختره رفت دستاشو شست و رفت بیرون...

میز ما کنار پنجره بود...

ماشینش شاسی بلند بود ، خیلی خیلی هم شاسی بلند...

دختره نشست پشت فرمون و آقاهه هم رف نشست کنارش و رفتن...

 

بابا جان هر کی دوست دارین اینطوری نیایین بیرون آدم حالش بد میشه ...

برنامتون هرچی هس ... بزور که نیومدی بیرون باهاش.... مث آدم رفتار کن ...

 

همسر میگه : نچ نچ ماشینشو نگا ...

گفتم: ماشینش هرچی که هست ... ما یه موتور داریم که وقتی میشینم پشتت از من خوشبخت تر وجود نداره ...چیه این دختره ؟ چه مرگشه دقیقا؟ قهره؟

میگه : اصن معلوم نبود چیکاره ن...

میگم : حتی اگه اونکاره هم هستن مث آدم رفتار کنه خب .... زورت که نکرده ... بگو نمیدم. چه مرگته؟

 

 

128.

فرفری موی غزل ساز تو اَم...