اول فکر کردم آقاهه تنهاس . سر میز دیگه نشست ...بعد یه دختره اومد نشست سر میز دیگه ... اقاهه هم اومد پیشش ... یکی دوبار دیدم بهم لبخند زدن .

آقاهه یه جوری نگاهش میکرد.... ازون نگاه ها که متنفرم ازش ... ازونا که دقیقا میفهمی چطوری داره تصورت میکنه ...

آقاهه هنوز داشت شام میخورد ، دختره رفت دستاشو شست و رفت بیرون...

میز ما کنار پنجره بود...

ماشینش شاسی بلند بود ، خیلی خیلی هم شاسی بلند...

دختره نشست پشت فرمون و آقاهه هم رف نشست کنارش و رفتن...

 

بابا جان هر کی دوست دارین اینطوری نیایین بیرون آدم حالش بد میشه ...

برنامتون هرچی هس ... بزور که نیومدی بیرون باهاش.... مث آدم رفتار کن ...

 

همسر میگه : نچ نچ ماشینشو نگا ...

گفتم: ماشینش هرچی که هست ... ما یه موتور داریم که وقتی میشینم پشتت از من خوشبخت تر وجود نداره ...چیه این دختره ؟ چه مرگشه دقیقا؟ قهره؟

میگه : اصن معلوم نبود چیکاره ن...

میگم : حتی اگه اونکاره هم هستن مث آدم رفتار کنه خب .... زورت که نکرده ... بگو نمیدم. چه مرگته؟