129.
اول فکر کردم آقاهه تنهاس . سر میز دیگه نشست ...بعد یه دختره اومد نشست سر میز دیگه ... اقاهه هم اومد پیشش ... یکی دوبار دیدم بهم لبخند زدن .
آقاهه یه جوری نگاهش میکرد.... ازون نگاه ها که متنفرم ازش ... ازونا که دقیقا میفهمی چطوری داره تصورت میکنه ...
آقاهه هنوز داشت شام میخورد ، دختره رفت دستاشو شست و رفت بیرون...
میز ما کنار پنجره بود...
ماشینش شاسی بلند بود ، خیلی خیلی هم شاسی بلند...
دختره نشست پشت فرمون و آقاهه هم رف نشست کنارش و رفتن...
بابا جان هر کی دوست دارین اینطوری نیایین بیرون آدم حالش بد میشه ...
برنامتون هرچی هس ... بزور که نیومدی بیرون باهاش.... مث آدم رفتار کن ...
همسر میگه : نچ نچ ماشینشو نگا ...
گفتم: ماشینش هرچی که هست ... ما یه موتور داریم که وقتی میشینم پشتت از من خوشبخت تر وجود نداره ...چیه این دختره ؟ چه مرگشه دقیقا؟ قهره؟
میگه : اصن معلوم نبود چیکاره ن...
میگم : حتی اگه اونکاره هم هستن مث آدم رفتار کنه خب .... زورت که نکرده ... بگو نمیدم. چه مرگته؟
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 1:25
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار