145.
اولش با کلی ذوق و شوق و لبخند سر به سر همسر و خواهرش میذاشتم . همسر البته خوشحال تر بود تا مامان ِ نی نی..
با خودم گفتم که خب بنده خدا حالش خوب نیست و تهوع داره خب حال ذوق زدن نداره ...
آخه خودمو میذاشتم جای اون میدیدم اگه من بودم بیمارستانو گذاشته بودم رو سرم از خوشحالی!
تازه فکر کن... جواب آزمایشش رو من رفتم گرفتم ، یعنی آقاهه فکر کرد آزمایش مال منه ....خخخخ . چقد زشت!!
بعد با یه لبخند گنده اومدم بیرون و از دور با انگشتام یه مثبت درست کردم و نشون همسر دادم^_^
ولی خب خواهرشوهر تا شب همینطوری بی حوصله و ساکت بود.
همسر میگه شاید بچه نمیخواستن ، البته شاید هم نیست . میدونیم که یه مشکلاتی بوده بینشون برای بچه و اینا...
کلا که مشکلاتشون زیاده . ولی خب به نظر من دیگه حالا باید بذارن کنار ...
چون دیگه الان راه برگشتی نیست .
.
امشب رفتیم با همسر بخاری خریدیم برای خونه ی مادرشوهر.
اول گفتم بذار با هانیه برین ، اون سخت پسنده ، باز ما یه چیزی بگیریم میگه زشته و خوب نیس. ولی خب همسر گفت نه مهم نیست ، بریم بخریم الان.
رفتیم و خریدیم و بردیم خونه! اونم فکر کنم نیم ساعت نشد:) حالا اگه هانیه بود که یه هفته دور میزد تا بخاری بخره:)
اون طفلی هم از بس بی حوصله س حال حرف زدن نداشت چه برسه به مخالفت کردن. فقط گفت : خوشگلتر نداشت؟ همسر گفت: این خوشگلترینشون بود.
.
رفتیم عسگری شام خوردیم و کلی حرف زدیم . درباره ی مراسم گرفتن و خونه و زندگیمون.
وای که من هنوزم وقتی تو چشمام نگاه میکنه زبونم بند میاد.... نکن این کارو پسر....
.
دیشب در یک حرکت ناگهانی باز چتری هامو تمدید کردم...
آخ که چقدر دوس دارم چتری هامو...
من بیست سال بدون چتری چطوری زندگی میکردم؟؟؟
چقده ناز میشم^_^
همسر اومده بود دنبالم ، تو حیاط تا چشمش به من افتاد خشکش زد . گفت چه چشمات شهلا شده خانوم؟
خندیدم : شهلا؟ چرا؟
گفت : نمیدونم. برق میزنه !یه جور خاصیه!
گفتم : برق؟؟؟؟
گفت: آره .... نکن اینطوری ، مُردَم!
پریدم بغلش وسرمو گذاشتم تو سینه ش.
خدایا؟؟؟،
از تمام دنیا ، همین مَرد ، مرا بس است...
پیوند دختر خزان و پسر بهار