145.

امروز صبح فهمیدیم که من دارم زن دایی میشم^_^

اولش با کلی ذوق و شوق و لبخند سر به سر همسر و خواهرش میذاشتم . همسر البته خوشحال تر بود تا مامان ِ نی نی..

با خودم گفتم که خب بنده خدا حالش خوب نیست و تهوع داره خب حال ذوق زدن نداره ...

آخه خودمو میذاشتم جای اون میدیدم اگه من بودم بیمارستانو گذاشته بودم رو سرم از خوشحالی! 

تازه فکر کن... جواب آزمایشش رو من رفتم گرفتم ، یعنی آقاهه فکر کرد آزمایش مال منه ....خخخخ ‌. چقد زشت!! 

بعد با یه لبخند گنده اومدم بیرون و از دور با انگشتام یه مثبت درست کردم و نشون همسر دادم^_^

ولی خب خواهرشوهر تا شب همینطوری بی حوصله و ساکت بود.

همسر میگه شاید بچه نمیخواستن ، البته شاید هم نیست . میدونیم که یه مشکلاتی بوده بینشون برای بچه و اینا...

کلا که مشکلاتشون زیاده . ولی خب به نظر من دیگه حالا باید بذارن کنار ...

چون دیگه الان راه برگشتی نیست .

.

امشب رفتیم با همسر بخاری خریدیم برای خونه ی مادرشوهر.

اول گفتم بذار با هانیه برین ، اون سخت پسنده ، باز ما یه چیزی بگیریم میگه زشته و خوب نیس. ولی خب همسر گفت نه مهم نیست ، بریم بخریم الان.

رفتیم و خریدیم و بردیم خونه! اونم فکر کنم نیم ساعت نشد:) حالا اگه هانیه بود که یه هفته دور میزد تا بخاری بخره:)

اون طفلی هم از بس بی حوصله س حال حرف زدن نداشت چه برسه به مخالفت کردن. فقط گفت : خوشگلتر نداشت؟ همسر گفت: این خوشگلترینشون بود.

.

رفتیم عسگری شام خوردیم و کلی حرف زدیم . درباره ی مراسم گرفتن و خونه و زندگیمون.

وای که من هنوزم وقتی تو چشمام نگاه میکنه زبونم بند میاد.... نکن این کارو پسر....

.

دیشب در یک حرکت ناگهانی باز چتری هامو تمدید کردم...

آخ که چقدر دوس دارم چتری هامو...

من بیست سال بدون چتری چطوری زندگی میکردم؟؟؟

چقده ناز میشم^_^

همسر اومده بود دنبالم ، تو حیاط تا چشمش به من افتاد خشکش زد . گفت چه چشمات شهلا شده خانوم؟ 

خندیدم : شهلا؟ چرا؟

گفت : نمیدونم. برق میزنه !یه جور خاصیه!

گفتم : برق؟؟؟؟

گفت: آره .... نکن اینطوری ، مُردَم!

پریدم بغلش وسرمو گذاشتم تو سینه ش.

خدایا؟؟؟،

از تمام دنیا ، همین مَرد ، مرا بس است...

 

 

144.

از شبی که همسر رسید و اومد دنبالم و رفتیم خونشون تا همین نیم ساعت پیش اونجا بودم:)

الانم دوباره رفتن دامغان برای مراسم هفتم. سرراه منو گذاشتن خونمون و رفتن.

یه جورایی این چند روز دل نمیکندیم از هم.

یه بار که شام گرفتیم و اومدیم خونمون با مامان و بابا خوردیم. 

یه بارم مامانم میخواس بره حرم منم رفتم دیدمش .

اما دروغ چرا حتی حس دلتنگی هم نداشتم برا خونمون .

حتی امروز که میدونستم طوبی اینجاست هم برام مهم نبود که نیستم پیششون.

خب خیلی عجیبه ...

من خیلی مامانی بودم...

اما وقتی پیش محمدم حتی از مامانمم یادم میره.

اون روزی که رفتم حرم ... محمد رفته بود هتل یه سر به کارگرا بزنه و ببینه اوضاع درچه حاله . گفتم کلید بده من برم بیرون ، حوصلم سرمیره . 

یه کلید گذاشت و رفت . فکر نمیکردم کلید بذاره .

با خودم میگفتم الان میگه صبر کن بیام باهم بریم یا مثلا وانمود کنه یادش رفته کلید بهم بده یا مثلا بگه ندارم یدک!

فقط گفت : گوشیتو هرجا رفتی ببری.

اما خب ساعتو نگا کردم دیدم الان کوچه ها خلوته . ترسیدم برم .

بعد با مامان صحبت کردم و دیدم داره میره حرم خوشحال شدم. 

از خونه ی همسر اینا تا حرم ، پیاده که بخوام برم یه رب راهه و خب راه شلوغی هم هست . در تمام ساعات روز شلوغه.

رفتیم زیارت و برگشتم خونه . همسر زودتر از من رسیده بود.

با اینکه کلید داشتم اما زنگ زدم . اومده میگه تو که کلید داری چرا در میزنی؟ گفتم دوس داشتم درو باز کنی برام!

دستمو گرفته بود و تو حیاط داشتیم حرف میزدیم . 

شبا مجبور بودم پابه پاش فوتبال ببینم و تحلیل ورزشی گوش کنم:/

تو تمیز کردن خونه کلی کمکم کرد . بعدش کلی ماساژم داد خستگیم در بره .

چقدر ابراز دلتنگی کرد از روزهای سفر . 

کلی خاطره بازی کردیم از روز عقدمون.

رفتیم موتورسواری اونم تو سرما ، کلی یخ کردم . 

رفتم حموم با پتو اومد دم در و گفت من بیرون منتظرم ، اومدم بیرون با پتو بغلم کرد و فشارم داد : سرما نخوری^_^

.

چقدر این دختره _سوگل_ داره خوشگل و نمکی میشه!!

آخه من چیکار کنم که دلم نمیاد بدون همسر برم شمال؟؟؟

 

 

143.

اولین باری که دو نفری رفتیم بیرون ، هنوز یک هفته از عقدمون نگذشته بود .

رفتیم‌سینما ، بعدم پیاده رفتیم سمت کارو ، تو اون برف و سرما و لیز لیز بازار .

رسیدیم و همسر غذا رو سفارش داد . گفت دو تا هم بگیرم ببری برا مامان اینا؟

گفتم : مامانم؟ گفت: آره . گفتم : نه ممنون . 

چند بار تکرار کرد . گفتم نه دستت دردنکنه . 

گفت : من آخه دارم برای مامانم اینا میگیرما .

گفتم: دستتون درد نکنه .

رفتیم طبقه بالا و اون میز دنج کنار دیوار رو انتخاب کردیم. اون شب خیلی خلوت بود . البته ما هم آخر وقت رفته بودیم.

کلی سلفی گرفتیم و بعد هم شام خوردیم. اولین تجربه قارچ سوخاری خوردنم اون شب بود.

.

امشب که همسر از سفر رسید و اومد دنبالم و رفتیم خونشون زنگ زد کارو و مرغ سوخاری سفارش داد . گفتم قارچ دوتا بگیر.

یکی از ایراد هام اینه که همیشه اول قارچ و سیب زمینی هامو میخورم ، به مرغ که میرسم دیگه سیر میشم.

همیشه هم پشیمون میشم میگم دفعه بعد اول مرغمو میخورم اما باز یادم میره و حمله میکنم به قارچ سوخاریا:)

.

وسط همون قارچ سوخاری خوردنا و مرور خاطرات اون شبمون ، دیدم دیگه هیچ وقت نشد ما بیرون غذا بخوریم و محمد برای خانواده ش هم بگیره !!

اون شب اولین و آخرین بار بود!

 

 

142.

یار در کوزه 

و

ماه گِرد 

و

جهان میگردد.

.

مغزم در یک لحظه به پنج موضوع داره فکر میکنه . خسته شده بیچاره .

 

 

 

141.

زهره تعریف میکرد ، مدیر مدرسه تو دفتر منو کشید کنار گفت : هوای فلانی رو داشته باش، این طفل معصوم تو زندگیش خیلی چیزا دیده .

یادم اومد از چهره ی معصومش که چندتا زخم کوچیک رو صورتش داشت .

پرسیدم: چطوریه زندگیش؟؟

مدیر گفت : با داداشش تنها زندگی میکنن . میترسن برن پیش مادرشون . بعد از اینکه مادرش تو خواب اسید ریخت رو پدرش و پدرش مرد دیگه میترسن پیش مادرشون باشن.

این بچه جلو چشمش سوختن پدرش رو دیده . اون زخم های کوچیک هم از همون اسیده که چند قطره ش ریخته رو صورت بچه .

.

شبیه داستانه . اما واقعیه .

این دنیا برای من و تو شیرینه !

 

 

140.

همیشه مرگ برام چیز عجیبی بوده .

بعد از فوت شوهرخاله م خیلی عجیب تر بود برام....نوه ای که این همه انتظارش رو کشید تو چهلم پدربزرگش به دنیا اومده بود!

خیلی عجیب ... خیلی ...

بابا سعدالله رو فقط یکبار دیدم .

یادمه رفتم جلو که دست بدیم ، دستشو عقب کشید و به مادرشوهرم گفت: محرمه؟؟؟

سرطان تمام وجودش رو خورده بود .‌صداش در نمیومد . من که خیلی سخت متوجه میشدم حرف هاش رو.

چهره ی آروم و مهربونش هنوز جلو چشمامه .

عکس پروفایل جاری ، عکس آگهی ترحیم ِ بابا بزرگه .

خدا رحمتش کنه.

 

 

139.

چقدر دلم نوشتن میخواد ، نوشتن ِ تک تک ِ لحظات با هم بودنمون .

ثبت ِ ثانیه به ثانیه ی روز ها و شب هایی که کنارمه .

دیشب تو مهمونی هیچ کدوم از دختر های تو عقدی فامیل نبودن ، میپرسیدی فلانی کو؟ میگفتن امشب شب جمعه س دیگه ، شوهرش میاد داره شام درست میکنه .

خب منم دلم خواست . دلم خواست مثل تمام دخترهای تو عقدی فامیل شب جمعه ها منتظر ِ یار باشم . مثل اون روزای اول که با ذوق غذا و شیرینی و دسر درست میکردم و لباس خوشگل میپوشیدم و مو درست میکردم و آرایش میکردم و .... اون نمیتونست بیاد!!! به بهانه های مختلف که حالا کار دارم و حالا مامانم تنهاست و بابا شیفته یا اینکه میگفت چه خبره هفته ای سه شب اونجا باشم؟؟تو بیا اینجا! 

خب مدل ما همینطوره ، که داماد سه شب در هفته خونه پدر زنشه !

خیلی وقتا با همون لباس و آرایش میرفتم تو تخت و گریه میکردم . چقدر از مادرشوهر دلگیر میشدم که محمد بخاطر اینکه تنها نباشه نمیتونست بیاد پیشم .

اما خب کم کم عادت کردم ، خودم رو مجبور کردم که عادت کنم به اینکه من برم اونجا . هر چند که سختم بود ، که هنوز هم سختمه ! 

یه چیزایی رو نمیشه گفت ... خب اونجا نمیتونم هر لباسی بپوشم ، نمیتونم راحت کنارش بشینم و مثل خونه ی خودمون دائم تو بغلش باشم ، چون میگه زشته جلو بقیه !

برای من این زشت بودنه هنوز قابل درک نیست وقتی داداشم که شش سال از ازدواجش میگذره میاد راحت دخترشو میذاره پیش مامانم و میرن خونشون که...

خب چه اشکالی داره؟ چرا من نمیتونم جلو مامانش بوسش کنم یا بغلش کنم؟

خودمو عادت دادم به اینکه خب تفاوت فرهنگ وجود داره و از نظر ما طبیعیه و اونا بد میدونن و فلان.

اما خب تو عقد بودن ِ ما شبیه به هیچ کدوم از دخترهای فامیل نشد وقتی من هنوز کلی تونیک و تاپ شلوارک دارم که نو مونده و نشده بپوشم ، وقتی لوازم آرایشم نو مونده ، وقتی نمیتونم و وقت نمیشه اون غذاهایی که دوست دارم رو بپزم برای همسر.

اون روزا با چه آب و تابی اتاقمو تمیز میکردم ، به گلدون ها میرسیدم ، هر روز چیدمان اتاق رو عوض میکردم ، کلی خرت و پرت تزیینی میخریدم .

اما خب ته ِ تمام شب جمعه هامون قهر و دلخوری و گریه های من بود. یا همسر نیم ساعته تو اون سرما میومد و زود میرفت اونم بخاطر گریه های من .

خب الان دیگه این چیزا برام مهم نیست ، مهم نیست که وقتی میاد حتما آرایشم درست باشه ، حتما لباسم دلبری باشه ، حتما دو مدل شام درست کنم ، حتما گل های گلدونم شاداب باشن! 

الان گاهی آرایش دارم گاهی تازه از خواب بیدار شدم با چشم های پف آلود ، گاهی لباسی دلبری پوشیدم گاهی با لباس راحتی بودم ، گاهی غذای مورد علاقه ش رو پختم گاهی بهش گفتم سرراه یه چیزی بخر بخوریم...

عوضش ، ما ، بر عکس ِ تموم تو عقدی های فامیل ، کلی پیاده روی های شبونه داشتیم . 

کلی رستوران و کافه و سینما رفتیم . خیلی وقتا بدون آرایش بودم ، خیلی وقتا کفشم واکس نداشته ، خیلی وقتا هول هولکی رفتیم بیرون و نشده کیف و مانتوم باهم ست باشه .

اما خب همیشه خوش بودیم ، همیشه دنبال ِ خوشحال کردن همدیگه بودیم ، همیشه خواستیم اونی بشیم که میخواد .

ما نشد مثل ِ بقیه ی تو عقدی های فامیل باشیم اما شاد بودیم همیشه .

.

خیلی وقتا خواستم ننویسم اینجا از خوشی های دو نفره مون که مبادا مجردی رد بشه و دلش بگیره ، مبادا دونفره ی دیگه ای مثل ما خوش نباشن .

اما خب دلم نوشتن میخواد ، دلم ثبت لحظه به لحظه ی با هم بودنمون رو میخواد .

ناراحتی زیاد داشتیم اما دلم نمیخواست اینجا بنویسم ، ننوشتم که زودتر فراموش بشه .

خیلی وقتا برای عکس پروفایلم دل دل کردم ، مبادا دلی حسرت ِ زندگی منو داشته باشه ...

اما خب زندگی ماهم سختی های خودشو داره ، فقط من برای خودم خوشی هاشو پررنگ میکنم که بدی هاش کمرنگ بشن.

 

 

138.

بالاخره ازین قاب خوشگل صورتیای گل گلی خریدم!

یه قاب عشقولاته هم خریدم روش یه دختر پسر عشقولانه داره ، همسر میگه زشته تو خیابون منم گفتم تو خونه میزنم:) خواستم برم خیابون اون گل گلیه رو میذارم:)

درگیر برنامه ریزی بودیم که بعد از محرم و صفر یه مراسم کوچولو بگیریم ، داشتیم میرفتیم برای خرید سرویس و حلقه و لباس و اینا که ....

امروز صبح باباسعدالله ( پدربزرگ همسر) فوت شد .

همسر هم امروز راهی ِ دامغان میشه برای مراسم.

هرچی میگم منم میام میگه نه اولین مسافرت عروس که نمیشه تو همچین روزایی باشه ...

یه بار دیده بودم پدربزرگ رو اما واقعا مهربون و خوش برخورد بود .

بعد از تحمل این همه درد و بیماری امیدوارم دیگه به آرامش رسیده باشه .

 

 

137.

یهو یادم اومد ؛ خوب شده آینه و شمعدونم رو نبردن.

 

136.

اینکه میگن آدما رو تو روزای سخت زندگیتون بشناسین ...

خب ...

نمیدونم بگم یا نه .

همیشه وقتی محمد از دست کسی ناراحته بهش میگم توقعت رو از مردم کم کن ، تا خودت راحت زندگی کنی .

شاید الان خودمم باید همین کارو کنم.

توقع نداشته باشم که تو این اوضاع بهم ریخته ی روحی خونه بقیه هم بیان یه سر ِ این آشفتگی رو بگیرن .

شاید باید بیشتر درکشون کنم.

خانواده مهم تره یا درگیری ذهنی یه پدر که الان داره جوش چند جا رو میزنه؟

نمیشه به هر دوتاش رسید؟

خوبه اخلاق باباتون رو میشناسید .

 

باشه ، باید بگم: 

این وظیفه منه که الان هم بابا رو دلداری بدم ، هم تمام دلشوره ها و آشفتگی هاش رو ببینم و دلم ریش بشه .

و هم از اونطرف یه جوری به مامان بگم زودتر بیا که هول نکنه .

هم خونه ی بهم ریخته رو جمع کنم.

هم...

آره ، اینا وظیفه ی منه . اونا که سر خونه و زندگیشونن!

 

 

135.

دیشب خیلی مستقلّانه و بزرگانه مهمونی دعوت بودیم، خودمون دوتایی ، خونه بنیامین ، رفیق دوران راهنمایی ِ همسر .

اما خب آنچنان خاطره شد که تا عمر داریم فراموش نخواهیم کرد.

نیم ساعت از رفتن ما گذشته بود که داداشم زنگ زد گفت : طلا داری تو خونه؟

گفتم: آره . واسه چی؟

گفت: چی داشتی؟

گفتم : سکه . 

گفت: خب دیگه نداری 

خندیدم گفتم : یعنی چی؟

گفت: یکی لازم داشت برداشت.

فک کردم خودش برداشته .

گفتم خب کی بوده؟

گفت چمیدونم یکی . دیگه چی داشتی؟ سکه ت کجا بوده؟

و تازه الان فهمیدم چیشده 

گفتم : تو کشو دراور مامان. دستبند و گردنبند و آویز ساعتم داشتم.

گفت : خب همش خالیه .

گفتم : امیر تو کمد خودمم داشتم. برو تو اتاقم...

و آدرس دادم که کمد فلان و جعبه فلان و ... گفت : نه اینا دست نخورده .

مونده بودم . فک میکردم شوخیه .

گفتم : کی آخه؟ ما الان خونه بودیم!!

گفت : من الان رسیدم . بابا یه ربع پیش

گفتم : یعنی تو یه ربع؟؟؟ مگه میشه؟ ما هفت و نیم خونه بودیم....

گفت: حالا ولش کن دیگه . اومدی خونه جهازتو چک کن ببین اگه کم شده زودتر گزارش بدیم. بنظر من که دست نخورده 

.

مات و مبهوت بودم . 

.

مهمونی ولی خیلی خوش گذشت . زن و شوهر خوش اخلاق و خوش برخوردی بودن.

منم براشون یه کیک درست کرده بودم و روش عکسشون رو چاپ کردم که با دیدنش کلی ذوق کردن .

.

آخر شب که برگشتیم خونه دیدم خونه چه اوضاعیه ... همه چیو ریختن بهم .

به مامانم خبر ندادیم هنوز ، گفتیم سفر بهش زهر نشه لااقل.

صبح اما قاطی ِ تموم ِ لباسایی که از کمد ریخته بودن بیرون سکه م رو پیدا کردم.

ولی خب دستبند من و آویز ساعتم و گردنبند مامانم و انگشتر بابام رو بردن.

و کیف مدارک بابا که چون قفل داشته فک کرده چیز مهمیه . البته مهم هس ولی خب شناسنامه و پاسپورت و سند ؟؟

.

الان مثل تو فیلما گروه تجسس اومده خونمون و داره انگشت نگاری میکنه :)

میگه آخه تو این کوچه چطوری جرئت کرده؟؟ پایگاه بسیج دو قدمی تونه!

 

بی وجدانا.

 

 

 

134.

این روزا کلی کار کردم. کلی جایی رفتم . خسته م. فک کنم سرما هم خوردم. بدنم کوفته س . اصلا دلم میخواد بخوابم همش . بخوابم پاشم غذا بخورم دوباره بخوابم. غذا ها .... ده روزه از بس کار داشتیم غذا نخوردیم درست و درمون .

البته شب تاسوعا همسر بردمون عسگری و کباب داد بهمون و کلی چاقمون کرد. 

علی الحساب مختصر و مفید به عرض برسونم که دخترِ پسر ِ ارشد ِ بابام به دنیا اومد .

سوگل ِ عمه دیشب به دنیا اومد . ده روز زودتر از موعد . فردا هم تولد بابامه.

بچه میخواسته با پدربزرگش به دنیا بیاد .

فرخنده هم با من به دنیا اومد هشت سال پیش.

از رابطه با مادرشوهر هم مختصر مفید بگم که فعلا اوضاع خوبه . با هم رفتیم روضه و کلی خوش رفتار بود باهام.

 

 

133.

دیگه تو این هفت ماه دستم اومده که ما دوتا وقتی ناراحتیم باید پیش هم باشیم ، حالا اصلا از دست هم ناراحتیما اما باید زیر یه سقف باشیم . 

با هم قهریم ها مثلا ، با هم حرف نمیزنیم . اما وقتی ناراحتیم باید باهم باشیم.

.

برای پاک کردن که نه ، برای کمرنگ کردن اتفاق امروز تو دل جفتمون باید میدیدمش . بهش گفتم بیا بریم بیرون ، گفت کمرم درد میکنه نمیتونم بشینم .

گفتم باشه بیا خونمون پس .

پاشدم شام درست کردم . بعد کم کم حوصلم بهتر شد آرایش کردم .

بعد به خودم قول دادم که مثل همیشه باشم ، قول دادم هیچ حرفی نزنم درباره امروز .

اما یهو هول برداشتم که نکنه بیاد و مامان اینا حرفی بزنن درباره امروز ...

اومدم بگم نیا...

دیدم نمیشه ، دیدم طاقت ندارم . دیدم نمیتونم امشب بخوابم وقتی صدای مامانش هنوز تو گوشمه ؛ من برای محمد آرزو داشتم....

انگار من رفتم محمدش رو دزدیدم و نذاشتم به آرزوهاش برسه .

اما خب بخت با ما یار بود و همسر اونقدر دیر اومد که مامان و بابا خواب بودن .

اولش هر دومون ساکت بودیم ، حتی یه کم سر سنگین بودیم .

نه اینکه از دست هم ناراحت باشیم ، اما خب ماجرای امروز حال هردومون رو گرفته بود.

میوه آوردم و پوست کردم براش . سنگین بود هنوز رفتارش ، نگام نمیکرد حتی .

شام کشیدم ، رنگ و بوش خوب بود .

اما حال و رفتار ما دوتا نه ... 

سعی کرده بودم مثل همیشه شاد و خندون باشم اما رفتار سردش دیگه داشت کلافه م میکرد.

یه سکوت سنگین بینمون بود که هردومون میخواستیم بشکنه اما نمیشد .

مثلا برای اینکه حرفی بزنه میگفت چرا برنج نمیخوری؟

بعد من میگفتم بسه همینقد .

بعد دوباره سکوت .

شام که تموم شد ، ظرف ها رو گذاشتم تو سینک گفت چی میخوای بگی ولی نمیگی؟

خندیدم ، هر دومون پر بودیم از حرف اما نمیخواستیم شروع کنیم.

گفتم : نه ، چیزی نمیخواستم بگم.

گفت : به مامان اینا بگو فعلا درباره ی مراسم حرف نزنن تا بعد محرم و صفر .

گفتم : خب الان حرف بزنن چی میشه مگه؟

گفت: حالا عجله نکن دیگه 

.

سر حرفش باز شد . امروز از همه بیشتر محمد ناراحت شده بود . اما خب چاره ای هم نداشت .

حرف میزد ، دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روپاش و زانوش رو بغل گرفتم.

میگفت به مامان گفتم : حرفی داشتی ، مخالفتی داشتی باید اون موقع میگفتی نه الان .

الان میفهمم چرا هانیه میگفت به مامان گفتم هر وقت تونستی از محمد دل بکنی براش زن بگیر ، دختر مردم رو حرص نده .

محمد حرف میزد و من تایید میکردم.

باورم نمیشد این همه پشتیبانم بوده .

گاهی با یه ضربه آروم میزد روی گونه م و حرفاش رو ادامه میداد.

براش یه بالش آوردم دراز بکشه که کمرشو با روغن چرب کنم.

حال هر دومون خوب شده بود .

کلیپ های تو گوشیش رو نگاه میکردیم و میخندیدیم.

.

امروز وسط اون ناراحتی ها بهش گفتم : کاش هم تو دختر داییتو میگرفتی و هم هادی آقا دختر عمه شو که ماماناتون عقده نمونه تو دلشون .

گفت: دیگه این حرفو نزنی که اعصابم بهم میریزه .

گفتم : ببخشید .

اما خب واقعا باید میگفتم...

شاید اگه این دو تا باجناق به حرف ماماناشون کرده بودن الان اوضاع بهتر بود .

.

که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل ها ...

 

 

132 .

به درک که امروز مامانت هرچی دلش خواست بهمون گفت .

میگم به درک اما چون تو گفتی مامانم مریضه به دل نگیر .

به دل نمیگیریم ، دعا میکنم عاقبتمون بخیر باشه ...

به درک که امروز چقدر گریه کردم و چقدر ناراحت شدم از دست مامانت ، نمیذارم امشبمون خراب شه .

فقط خدا کنه بابام هم زودتر فراموش کنه امروز رو.

برای من فقط تو مهمی و السلام.

ولی خب ...

کاش مامانت هم رعایت میکرد. 

خوبه شما ها اومدین خواستگاری ، ما که نیومدیم خواستگاری شما .

کاش اونقدر بگذره ، کاش اونقدر همه چیز خوب بگذره که همه فراموش کنیم امروز رو .

کاش همیشه ما دوتا اینقدر خوب باشیم با هم.

کاش همیشه مثل امروز پشتم باشی .