از شبی که همسر رسید و اومد دنبالم و رفتیم خونشون تا همین نیم ساعت پیش اونجا بودم:)

الانم دوباره رفتن دامغان برای مراسم هفتم. سرراه منو گذاشتن خونمون و رفتن.

یه جورایی این چند روز دل نمیکندیم از هم.

یه بار که شام گرفتیم و اومدیم خونمون با مامان و بابا خوردیم. 

یه بارم مامانم میخواس بره حرم منم رفتم دیدمش .

اما دروغ چرا حتی حس دلتنگی هم نداشتم برا خونمون .

حتی امروز که میدونستم طوبی اینجاست هم برام مهم نبود که نیستم پیششون.

خب خیلی عجیبه ...

من خیلی مامانی بودم...

اما وقتی پیش محمدم حتی از مامانمم یادم میره.

اون روزی که رفتم حرم ... محمد رفته بود هتل یه سر به کارگرا بزنه و ببینه اوضاع درچه حاله . گفتم کلید بده من برم بیرون ، حوصلم سرمیره . 

یه کلید گذاشت و رفت . فکر نمیکردم کلید بذاره .

با خودم میگفتم الان میگه صبر کن بیام باهم بریم یا مثلا وانمود کنه یادش رفته کلید بهم بده یا مثلا بگه ندارم یدک!

فقط گفت : گوشیتو هرجا رفتی ببری.

اما خب ساعتو نگا کردم دیدم الان کوچه ها خلوته . ترسیدم برم .

بعد با مامان صحبت کردم و دیدم داره میره حرم خوشحال شدم. 

از خونه ی همسر اینا تا حرم ، پیاده که بخوام برم یه رب راهه و خب راه شلوغی هم هست . در تمام ساعات روز شلوغه.

رفتیم زیارت و برگشتم خونه . همسر زودتر از من رسیده بود.

با اینکه کلید داشتم اما زنگ زدم . اومده میگه تو که کلید داری چرا در میزنی؟ گفتم دوس داشتم درو باز کنی برام!

دستمو گرفته بود و تو حیاط داشتیم حرف میزدیم . 

شبا مجبور بودم پابه پاش فوتبال ببینم و تحلیل ورزشی گوش کنم:/

تو تمیز کردن خونه کلی کمکم کرد . بعدش کلی ماساژم داد خستگیم در بره .

چقدر ابراز دلتنگی کرد از روزهای سفر . 

کلی خاطره بازی کردیم از روز عقدمون.

رفتیم موتورسواری اونم تو سرما ، کلی یخ کردم . 

رفتم حموم با پتو اومد دم در و گفت من بیرون منتظرم ، اومدم بیرون با پتو بغلم کرد و فشارم داد : سرما نخوری^_^

.

چقدر این دختره _سوگل_ داره خوشگل و نمکی میشه!!

آخه من چیکار کنم که دلم نمیاد بدون همسر برم شمال؟؟؟