241.

مرگ مال همسایه نیست. 

و آدمیزاد از ثانیه ای بعد خبر نداره. 

هر دوش رو امروز دیدم. 

در کمتر از یک ساعت زندگی زیر و رو شد. 

بابا صبح زنگ زد داریم میریم سوم اسفند، چیزی نمیخوای؟ گفتم نه ممنون.

صبحانمو خوردم، سریالام رو دیدم، مامان زنگ زد شیلنگ رو میذاری دم دست؟ گفتم امیر بیاد آشپزخونه رو بشوره فردا.

گفتم باشه 

گفت زنگ زدم بذار تو آسانسور که نیام بالا دیگه.

داشتم ظرف ها رو میشستم صدای آتش نشانی اومد، مثل بارها و بارها که اتفاق افتاده بود.

تقریبا چیزی از ظرف ها نمونده بود که تلفن دوباره زنگ خورد، گفتم حتما مامانه و شیلنگ رو باید بذارم تو آسانسور. 

مامان بود اما با صدایی لرزون گفت : میری یه سر به خونه ما بزنی؟

گفتم چی شده؟

_همسایه ها میگن خونه آتیش گرفته...

گفتم باشه الان میرم. 

تمام مدت به خودم میگفتم حتما بوی غذای سوخته میاد همسایه ها فکر کردن از خونه ماست. 

نه بابا مگه میشه اصلا خونه آتیش بگیره؟

فیلمه مگه؟

نه بابا. 

.

اصلا من با این زانو داغون مگه میتونم بدوم؟

چیکار کنم؟

ماشین بگیرم؟

.

دم در مجتمع یه تاکسی زرد در حال پیاده کردن سه تا از کندترین پیرزن های جهان بود. 

بهش گفتم آقا من رو تا این کوچه بغل میرسونی؟

با سر گفت بله 

و هنوز سه پیرزن کند پیاده نشده بودن. 

آخری رو خودم از ماشین کشیدم پایین و نشستم تو ماشین و گفتم آقا فقط زودباش تو رو خدا. 

باورم نمیشد وقتی رسید تو کوچه و دیدم همسایه ها با چادر رنگی و بیژامه تو کوچه ایستادن اونم بچه به بغل.

چهارتا ماشین آتش نشانی بود اما از پنجره ها چیزی دیده نمیشد. 

رفتم سراغ یکیشون که کنار ماشین بود... 

گفت مالکید؟

گفتم بله

240.

عجب و صد عجب از شب

پدیده ای رمز آلود و راز آلود... 

قصد نوشتن نداشتم اما خوندن پست قبل باعث شد دلم بخواد که بنویسم حال این روزها خوبه 

 روزهای سخت روانی رو گذروندم، افسردگی و بی حالی و به شدت تاریک. 

اما خب گذشت، تموم شد درست از وقتی که راجع بهش حرف زدم. 

بهش گفتم حس میکنم بهش نمیرسم، کمترم ازش 

بهتره ازم و حروم شده کنار من.

باهام حرف زد و ثابت کرد اونطوری فکر نمیکنه. 

گفت فقط نیاز داری بیشتر برای خودت وقت بذاری، همش درگیر کاری و خودت رو فراموش کردی. 

راست هم میگفت، جلو آینه خودم رو نگاه کردم، هیچ وقت علاقه ای به آرایش زیاد نداشتم اما نیاز بود یه کم تغییر کنم... 

ورزش کردم، بیرون رفتم، خرید کردم 

و دوباره برگشتم به زندگی. 

راست میگفت، غیر از ما هیچ کس دیگه ای پیدا نمیشد که این همه کنارهم کامل باشیم...