240.
عجب و صد عجب از شب
پدیده ای رمز آلود و راز آلود...
قصد نوشتن نداشتم اما خوندن پست قبل باعث شد دلم بخواد که بنویسم حال این روزها خوبه
روزهای سخت روانی رو گذروندم، افسردگی و بی حالی و به شدت تاریک.
اما خب گذشت، تموم شد درست از وقتی که راجع بهش حرف زدم.
بهش گفتم حس میکنم بهش نمیرسم، کمترم ازش
بهتره ازم و حروم شده کنار من.
باهام حرف زد و ثابت کرد اونطوری فکر نمیکنه.
گفت فقط نیاز داری بیشتر برای خودت وقت بذاری، همش درگیر کاری و خودت رو فراموش کردی.
راست هم میگفت، جلو آینه خودم رو نگاه کردم، هیچ وقت علاقه ای به آرایش زیاد نداشتم اما نیاز بود یه کم تغییر کنم...
ورزش کردم، بیرون رفتم، خرید کردم
و دوباره برگشتم به زندگی.
راست میگفت، غیر از ما هیچ کس دیگه ای پیدا نمیشد که این همه کنارهم کامل باشیم...
.
.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۰ ساعت 0:6
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار