255.
دیروز چند تا اتفاق جالب افتاد، تو بیست و شش هفته رو تموم کردی اونم در حالی که من بیست و شش ساله بودم.
یه دونه از این گوشی دکتری ها خونه عزیزجون داشتیم، خواستم امتحان کنم ببینم میشه باهاش صدای قلبت رو گوش کنیم یا نه.
یه صدای نرم و ضعیفی از خیلی دور میومد اما من انتظار داشتم مثل مطب دکتر که صدای قلبت محکم و بلند شنیده میشه باشه واسه همین گوشی رو یه کم بیشتر فشار دادم که نمیدونم کجای تو میشد و تو هم محکم زدی و گوشی رو پرت کردی.
باورم نمیشد صحنه ای که دیدم واقعی باشه برای همین دوباره گوشی رو محکم فشار دادم و تو دوباره گوشی رو پرت کردی بیرون و دیگه نمیتونستم جلوی خنده های بلند و از ته دلم رو بگیرم.
چقدر اون لحظه دلم میخواست بغلت کنم و محکم ببوسمت عشق مامان.
دیشب هم دوباره فوتبال بازی هات شروع شده بود اونم تا حدی که دیگه نیاز نبود بابا دستش رو روی شکمم بذاره تا تکون های تورو حس کنه، خیلی واضح و پرقدرت حتی از روی لباس هم مشخص بود که شکمم حالت موجی تکون میخورد یا یه نقطه از شکمم میپرید بیرون.
منم هی تشویقت میکردم که آفرین پسرم یکی محکمتر بزن بابا ببینه.
نمیدونم حرکات دستم رو از روی شکمم حس میکنی یا اتفاقی درخواست های من با عکس العمل های تو یکی میشه، الانم که بعد یکی دوساعت تکون نخورده بودی داشتم نوازشت میکردم و میگفتم:پسرم خوابی؟ که تو محکم کوبیدی کف دستم و من حیرت کردم از اینکه اینقدر زود جوابم رو دادی و خیالم راحت شد که حالت خوبه.
گاهی ضربه هات اونقدر محکم هستن که دردم میگیره و آخم بلند میشه.
عزیزدل مامان چند روزه که تو ماه هفتم زندگیت هستی و روز به روز داری بزرگتر میشی و این موضوع رو وقتی جلو آینه می ایستم خیلی راحت میشه فهمید.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار