17 آبان ماه برای دومین بار اونم وقتی درست بیست هفته ت بود، روی ماهت رو دیدم.

اولین بار که دیدمت اندازه ی یه نخود بودی، یه نخود واقعی.

اما الان مردی شدی برای خودت، تقریبا اندازه ی یک کف دست باز.

کله گرد و کچلت و شکم قلنبه ت دل من و بابا رو برده بود و بارها و بارها عکست رو نگاه میکردیم.

به دماغ کوچولو 5 میلی متری و حباب هایی که از دهنت خارج میشد میخندیدیم.

به قول دکتر، درست شبیه یه نوزاد مینیاتوری بودی.

چند روزی بود که حس میکردم یه چیزایی که حرکاتت حس میکنم، اما مطمئن نبودم تا اینکه کم کم حرکاتت محکم تر و بیشتر شد و دیگه با هر تکونت میتونستم از خوشحالی جیغ بزنم.

روز 27 آبان درست روزی که پنج ماهت تموم شد، حرکتت یه کم عوض شد و توجهت جلب شدم ببینم داری چیکار میکنی؟

و بله، اولین تجربه ی من از لمس سکسکه هات. دقیق پنج تا سکسکه کردی و من بلافاصله به بابا پیام دادم و به عزیزجون زنگ زدم تا تو این حس شیرین شریک باشن.

امروز هم که مینویسم برات بیست و سه هفته و دو روزته...

و من دو شبه که با تجویز دکتر غدد انسولین میزنم.

چهارواحد لومیر...

راستش رو بخوای میترسم و دوست دارم سریع تر این یه هفته تموم بشه و دکتر بگه که دیگه لازم نیست اما اگر هم نگه فدای سرت

من الان یه مرد شجاع و قوی تو دلم دارم که برای سلامتی و خوشحالیش هرکاری میکنم.

بعد از اینکه مشخص شد باید منتظر یه آقا پسر جذاب باشیم چندین جلسه انتخاب اسم برگزار شد اما تهش هم هنوز دلم با صدراست.

عزیزدل مامان، پسر قشنگم

نمیدونم کی میشه که این نوشته ها رو نشونت بدم و اون موقع چند سالته، اما بدون هیچ چیز تو دنیا برای ما مهم تر از سلامتی و خوشحالی تو نیست.

.

.