11.
یه خواب عمیق و شیرین.
چند وقته یه همچین خواب دلچسبی نداشتم.
فکرم همش مشغول یه چیزی بوده ، حالا هم که تمام فکر و ذهنم مشغول این آقاهه و آینده ی خودمه...
یه سری فکرای با خود و یه سری فکرای بیخود...
مثلا یکی از بیخودی ترین هاش اینه که اگه یه روز بهم بگه میخوام برم سوریه بجنگم من چی بگم؟
دیوانه ام من.
خواهرش میخواسته برگرده تهران و با مامانش رفته ، اینه که فعلا منتظریم تا برگردن و بعد با محمد بیان خونمون که صحبت کنیم.
تمام سوال هایی که میخواستم ازش بپرسم رو تو این مدت بابا و داداش اینا ازش پرسیدن...
خب بیاد من چی بگم؟ بشینم نگاش کنم فقط؟
مامان میگه نگران نباش اون حرف داره باهات!
کل اتاقمو ریختم بهم و دوباره چیدم...
عروسک هامو جمع کنم یا باشه؟
ازون ریش و سیبیلش خجالت میکشم بیاد ببینه عروسک دارم!!!
هنوز نمیدونم قسمت هم هستیم یا نه اما خب خیلی دلهره دارم ، یه لحظه فکرم آروم نیس.
کاش زودتر تکلیف مشخص بشه...
پیوند دختر خزان و پسر بهار