دلم لک زده واسه خوابیدن بدون فکر و خیال و بدون استرس ، بدون خواب دیدن...

یه خواب عمیق و شیرین.

چند وقته یه همچین خواب دلچسبی نداشتم.

فکرم همش مشغول یه چیزی بوده ، حالا هم که تمام فکر و ذهنم مشغول این آقاهه و آینده ی خودمه...

یه سری فکرای با خود و یه سری فکرای بیخود...

مثلا یکی از بیخودی ترین هاش اینه که اگه یه روز بهم بگه میخوام برم سوریه بجنگم من چی بگم؟

دیوانه ام من.

خواهرش میخواسته برگرده تهران و با مامانش رفته ، اینه که فعلا منتظریم تا برگردن و بعد با محمد بیان خونمون که صحبت کنیم.

تمام سوال هایی که میخواستم ازش بپرسم رو تو این مدت بابا و داداش اینا ازش پرسیدن...

خب بیاد من چی بگم؟ بشینم نگاش کنم فقط؟ 

مامان میگه نگران نباش اون حرف داره باهات!

کل اتاقمو ریختم بهم و دوباره چیدم...

عروسک هامو جمع کنم یا باشه؟

ازون ریش و سیبیلش خجالت میکشم بیاد ببینه عروسک دارم!!!

هنوز نمیدونم قسمت هم هستیم یا نه اما خب خیلی دلهره دارم ، یه لحظه فکرم آروم نیس.

کاش زودتر تکلیف مشخص بشه...