مامان به زور منو برد درمانگاه که گوشمو سوراخ کنه...

ای بابا ... مگه زوره؟ من خاطره ی خوب ندارم از گوشواره‌....

آخر راضیش کردم بیخیال بشه ...

گفتم بذار اگه دیدیم محمد آدم خوبیه و زنش شدم بعد اگه دیدم گوشواره دوس داره یه وقت باهام میریم...

گفت خب اگه دوست نداشت یا زنش نشدی چی؟

گفتم چه بهتر.... من که از خدامه فرار کنم از سوراخ کردن گوش....