31.
این شب های بدون تو چقدر طولانی َ ن...
چقدر کِش میان...
امروز همش تو فکر این بودم که امسال برای عید شیرینی بزنم یا نه؟
پارسال پدرم درومد از دست درد اما خب خوب بود ، از فروش راضی بودم.
میخواستم واسه امسال تو نمایشگاه یه غرفه بگیرم اما اصلا حال و حوصلشو ندارم.
بعدم فعلا تو این بلاتکلیفی نمیشه کاری کرد . باید یه چیزی مشخص بشه.
راستی یادم رفته بود بگم ، پنج شنبه خاله خانوم پیام داد . گفت چیشد دیدی داماد خوشبخت رو؟
گفتم نه هنوز.
فکر کردم نکنه با خودش بگه اینا بهونه ی یکی دیگه رو آوردن واسه رد کردن ما.
به مامان نگفتم که خاله خانوم پیام داد.
چقدر دلم هوای کربلا رو کرده...
چقدر خوب بودن اون روزا...
چه حس آرامشی داشتم...
دلم قرص بود به همه چیز...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ ساعت 0:0
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار