36.
اصلا نمیفهمم حرفای پدرم رو...
همچین آدمی نبود...
این حرفا رو تا حالا نشنیده بودم ازش...
مگه داداشای من موقع ازدواج چی داشتن؟؟؟
یکیشون که حتی ماشینشم قسطی بود...
یا مثلا شوهر خواهرم...
اون که حقوقش خیلی کمتر از الان محمد بود...
خب چیشد؟؟؟
داداشم بعد عقدش خونه خرید...
شوهر خواهرم کلی وضعیت مالیش بهتر شد و دوتا خونه خرید...
حالا این حرف شد که محمد خونه نداره؟؟؟
نمیدونم چیشده...
بابام هیچ وقت ازین اخلاقا نداشت...
فردا صبح محمد میاد اینجا که با بابا برن بیرون...
بابا گفت میخوام حرف بزنم باهاش ، گفت میخوام قانعم کنه برای آینده ی دخترم...
میدونم اگه قسمت و ازل نوشته ی هم باشیم هیچی کارو خراب نمیکنه.
میدونم که اینا همش بازیه ....
اما من کم صبرم خدا...
خدایا؟
تو میتونی فقط.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۵ ساعت 2:37
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار