دیشب از مامان اجازه گرفتن که محمد آقا زنگ بزنه و با من صحبت کنه .

موقع اومدن هم کلی پسته همراهشون کردن.

پدرشون هم غذای حرم داده بودن ، جای همگی خالی ... خورش به.

 

از دیشب دل تو دلم نبود که محمد زنگ بزنه چی بگم و چطوری حرف بزنم...

از صبح منتظر بودم ، با اینکه میدونستم شب زنگ میزنه.

 

صبح زنگ زد و از مامان و بابا تشکر کرد و خبر داد که داره واسمون نون دامغانی میاره .

این همه راه تو این سرما اومد و واسمون نون محلی آورد.

دم در مامان تعارف کرده که بفرمایید و تشکر کرده.

منم تمام مدت پشت آیفون نظاره گر بودم.

 

تمام فکرم به این بود که پشت تلفن درست و حسابی حرف بزنم . قشنگ احوال مادر و پدر و خانواده رو بپرسم ... خسته نباشید بگم ... بابت پسته و نون تشکر کنم...

اما تا گوشیو گرفتم دستم بدنم یخ کرد ...

صدام میلرزید...

 

کلی بابت کیک تشکر کرد و پرسید که چه ساعتی مناسبه که بیشتر صحبت کنیم...