40.
دیشب از مامان اجازه گرفتن که محمد آقا زنگ بزنه و با من صحبت کنه .
موقع اومدن هم کلی پسته همراهشون کردن.
پدرشون هم غذای حرم داده بودن ، جای همگی خالی ... خورش به.
از دیشب دل تو دلم نبود که محمد زنگ بزنه چی بگم و چطوری حرف بزنم...
از صبح منتظر بودم ، با اینکه میدونستم شب زنگ میزنه.
صبح زنگ زد و از مامان و بابا تشکر کرد و خبر داد که داره واسمون نون دامغانی میاره .
این همه راه تو این سرما اومد و واسمون نون محلی آورد.
دم در مامان تعارف کرده که بفرمایید و تشکر کرده.
منم تمام مدت پشت آیفون نظاره گر بودم.
تمام فکرم به این بود که پشت تلفن درست و حسابی حرف بزنم . قشنگ احوال مادر و پدر و خانواده رو بپرسم ... خسته نباشید بگم ... بابت پسته و نون تشکر کنم...
اما تا گوشیو گرفتم دستم بدنم یخ کرد ...
صدام میلرزید...
کلی بابت کیک تشکر کرد و پرسید که چه ساعتی مناسبه که بیشتر صحبت کنیم...
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 22:16
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار