من جای محمد بودم تا حالا سکته کرده بودم از استرس...

بابام بیرون بود ، یهو زنگ زد که محمد آقا رو واسه ناهار دعوت کردم.

 

محمد هم ساعت ۹ زنگ زد و شماره مشاوره ازدواج گرفت که تماس بگیره.