47.
امشب رفتیم خرید .
واسه روز عقد لباس میخواستم .
چندتا لباس هم واسه تو خونه.
یه پیراهن کوتاه گلبهی که روی کمرش یه پاپیون داره واسه روز عقد...
دوتا تونیک هم واسه تو خونه...
واسه کفش هم کلی گشتیم ، کفش خوشگل یافت نشد . یعنی یافت میشد اما گلبهی یافت نشد .
رسیدیم خونه دیگه ساعت نه بود.
محمد دوبار زنگ زده بود و دماغ سوخته ما نبودیم :)))
واسه مشاوره قرار شد بریم پیش داماد خاله م که استاد حوزه و دانشگاهن و کار مشاوره هم انجام میدم.
امروز محمد رفته پیششون و صحبت کردن ، منم قرار بود امشب برم که نشد.
فردا ظهر هم ساعت یک قرار داریم تو حرم ، دعوتمون کردن مهمانسرای حضرت.
فردا قراره درباره ی مهریه و اینا صحبت کنن.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 22:1
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار