صبح زنگ زد به مامان و گفت که مشاوره گفته اول برید تست روانشناسی و بعد نتیجه رو بیارید واسم منم وقت گرفتم امروز واسه تست ، بیام دنبالتون یا آدرس بدم؟

منم خواب بودم ، مامانم گفته خب حاضر شد بهتون زنگ میزنم آدرس میگیرم.

مامانم که بیدارم کرد دیدم پی ام داده و صبح بخیر گفته . جواب که دادم نوشت ساعت خواب...

قشنگ آبروم رفت:))))

فهمید خوابالوام:((((

گفت آماده ای؟

گفتم اره فعلا خدافظ.

گفت مواظب خودتون باشید. میبینمتون.

 

دیگه حاضر شدیم و رفتیم .

تو یه اتاق سر یه میز نشستیم و ۲۴۰ تا تست جواب دادیم.

یادمه موقع انتخاب رشته ی دبیرستان ازین تست ها جواب دادیم‌.

 

خلاصه که من چند تا تست جواب میدادم و زیر چشمی از تو شیشه ی میز محمد رو نگاه میکردم ببینم در چه حاله.

چقدر روی همه ی سوالا فکر میکرد و با آرامش جواب میداد^_^

منم یه لبخند پهن ِ جمع نشدنی داشتم همش.

 

من سوالامو زودتر جواب دادم و اون آقای مسئول اومد برگه رو گرفت و گفت که اگه میخوایین میتونید برید.

آقاهه رفت و من منتظر بودم محمد هم تموم کنه.

محمد گفت اگه میخوایین میتونین برین. گفتم بریم خونه یعنی؟ تمومه؟

گفت اگه بمونین که بهتره.

از اتاق اومدم بیرون و نشستم کنار مامانم تا محمد هم بیاد بیرون.

 

یه کم بعدش اومد بیرون و برگه رو تحویل داد و اومدیم سمت خیابون.

تو پیاده رو هم تا سر خیابون کنارش راه رفتم اما خب با فاصله ^_^

سر خیابون یه خدافظی کوچولو کردیم و ما اومدیم سمت یه آژانس تا ماشین بگیریم و محمد همچنان منتظر ایستاد تا ما بریم.

 

...

تک تک حرف ها و شوخی هامون تو تلگرام رو دوست دارم ثبت کنم اما خب نمیشه...

دلم میخواد تمام روزهای زندگیمون مثل این روزا شیرین باشه.