54.
منم خواب بودم ، مامانم گفته خب حاضر شد بهتون زنگ میزنم آدرس میگیرم.
مامانم که بیدارم کرد دیدم پی ام داده و صبح بخیر گفته . جواب که دادم نوشت ساعت خواب...
قشنگ آبروم رفت:))))
فهمید خوابالوام:((((
گفت آماده ای؟
گفتم اره فعلا خدافظ.
گفت مواظب خودتون باشید. میبینمتون.
دیگه حاضر شدیم و رفتیم .
تو یه اتاق سر یه میز نشستیم و ۲۴۰ تا تست جواب دادیم.
یادمه موقع انتخاب رشته ی دبیرستان ازین تست ها جواب دادیم.
خلاصه که من چند تا تست جواب میدادم و زیر چشمی از تو شیشه ی میز محمد رو نگاه میکردم ببینم در چه حاله.
چقدر روی همه ی سوالا فکر میکرد و با آرامش جواب میداد^_^
منم یه لبخند پهن ِ جمع نشدنی داشتم همش.
من سوالامو زودتر جواب دادم و اون آقای مسئول اومد برگه رو گرفت و گفت که اگه میخوایین میتونید برید.
آقاهه رفت و من منتظر بودم محمد هم تموم کنه.
محمد گفت اگه میخوایین میتونین برین. گفتم بریم خونه یعنی؟ تمومه؟
گفت اگه بمونین که بهتره.
از اتاق اومدم بیرون و نشستم کنار مامانم تا محمد هم بیاد بیرون.
یه کم بعدش اومد بیرون و برگه رو تحویل داد و اومدیم سمت خیابون.
تو پیاده رو هم تا سر خیابون کنارش راه رفتم اما خب با فاصله ^_^
سر خیابون یه خدافظی کوچولو کردیم و ما اومدیم سمت یه آژانس تا ماشین بگیریم و محمد همچنان منتظر ایستاد تا ما بریم.
...
تک تک حرف ها و شوخی هامون تو تلگرام رو دوست دارم ثبت کنم اما خب نمیشه...
دلم میخواد تمام روزهای زندگیمون مثل این روزا شیرین باشه.
پیوند دختر خزان و پسر بهار