دلم گرفته ، درست همین الان که نیم ساعت هم نیست که از پیشم رفتی.

این اولین شب جمعه ای ِ که پیش هم نمیخوابیم...

 

سرشب زنگ زد : خانوم اگه امشب نیام چی میشه؟

_:بستگی داره دلیلت چی باشه.

+:کارهای هتل.

ناراحت شدم اما سعی کردم شرایط رو درک کنم. 

_:هرطور صلاح میدونی.

+:ده دقیقه دیگه میرسم.

 

میدونستم امشب نمیمونه و باید بعد از شام برگرده اما ته دلم یه نور امیدی بود.

ولی خب نشد.

سعی کردم ناراحتی مو نبینه.

نمیدونم چقدر موفق بودم ولی خب ملاقات های تو جمع بهم نمیچسبه ، از حجم دل تنگیم کم نمیکنه...فایده نداره اصلا...

بارون شدیدی گرفت و گفتم تو این بارون نمیره.... اما رفت..

 

دم ِ رفتن نگفتم بغل خداحافظی... یعنی هر دفعه من باید بگم؟ 

انتظار داشتم خودش بگه اما نگفت.

میدونم فکرش مشغول هتله و دیر رسیدنش اما خب انتظار داشتم بگه...

 

لحظه ی آخر چشمش به چشم هام بود که ببینه ناراحتم یا نه...

بغضمو قورت دادمو خندیدم...

نخواستم بفهمه ناراحتم ، خواستم بدونه شرایطش رو میفهمم.

گفت: بعد از سیزده جبران میکنم!

گفتم:هرچیزی جای خودش.