این چند روز عید و اومدن داداشم به مشهد باعث شده بود هر روز خانواده دور هم جمع شیم. اولین مهمونی های خانوادگی که من دیگه تک و تنها و بی یار نبودم.

امشب شام خونه ی خواهرجان دعوت بودیم.

و چقدر من به داشتنت افتخار کردم. به سکوت و لبخندت ، به حرف زدن و شوخی هات ، به اینکه چقدر همه کارت به موقع و به اندازه بود.

 

چقدر ذوق کردم وقتی حواست به من بود که میوه نخوردم و تو آشپزخونه مشغول کمک بودم و نصفی از هر کدوم میوه های خودت واسم نگهداشتی.

 

چقدر من تو را عاشق باشم بسه؟؟!!!