67.
این چند روز عید و اومدن داداشم به مشهد باعث شده بود هر روز خانواده دور هم جمع شیم. اولین مهمونی های خانوادگی که من دیگه تک و تنها و بی یار نبودم.
امشب شام خونه ی خواهرجان دعوت بودیم.
و چقدر من به داشتنت افتخار کردم. به سکوت و لبخندت ، به حرف زدن و شوخی هات ، به اینکه چقدر همه کارت به موقع و به اندازه بود.
چقدر ذوق کردم وقتی حواست به من بود که میوه نخوردم و تو آشپزخونه مشغول کمک بودم و نصفی از هر کدوم میوه های خودت واسم نگهداشتی.
چقدر من تو را عاشق باشم بسه؟؟!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 1:5
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار