73.
بعدازظهر قبلش پاناکوتا درست کرده بودم و قالب تو یخچال بود . از صبح هم سالاد ماکارونی درست کرده بودم.
آخرای کار تزیین کیک زنگ زدم به همسرجان و گفتم پاشو بیا و پایه سلفی ت رو هم بیار.
از روز قبلش کلی سعی کرده بودم که بهش نگم برنامه دارم و کیک و جشن و فلان...
کار کیک تموم شد و رفتم لباس عوض کردم و همون بلوز صورتی گلدوزی داره که مامان خرید رو پوشیدم با شلوار کرمی و کفش صورتی.
آرایشمم کردم و لاک زدم و لحظه ی آخر یه تاج گل صورتی هم گذاشتم و کارم تموم شد.
میز رو چیدم و میوه و شیرینی گذاشتم و کیک و دینگ دینگ همسرجان رسید...
اومد و با پدر سلام و احوالپرسی و تبریک و هدیه بابا رو بهشون داد.
دیگه مشغول عکس گرفتن از زوایای مختلف شدیم و بعد ناهار خوردیم و ماشین بابا رو قرض گرفتیم که بتونیم کیک رو ببریم منزل پدرشوهر.
توی راه محمدآقا گفت از کیک واسه علیرضا هم ببرم پزش رو بدم:)
...
کلی ذوق کرده بود بچه م... میشد از چهره ش خوند که چقدر خوشحاله.
شب هم برای جبران رفتیم کوهسنگی و برام بستنی متری خرید و رفتیم دیزین ترک کباب ترکی خوردیم و خلاصه کلی کیف کردیم دوتایی.
چقدم تشکر کرد و ابراز احساسات و خسته نباشید و کلی بغل و ماچ و بوسه.
پیوند دختر خزان و پسر بهار