74.
امشب هم با همسرجان رفتیم دیدنشون.
و چقدر من خوشحالم از اینکه عضوی از این خانواده ی گرم و صمیمی و با محبت هستم.
...
امشب کلی دعا کردم بچه هامون به مادرشوهرجان و خانوادشون بره و چشماش رنگی بشه:))))
من و همسر البته چشم هامون قهوه ایه ، چشم های من که بیشتر مشکی دیده میشه تا قهوه ای اما چشم سبز دوس دارم خو:)))
نی نی جان لطفا برو سمت مامان جون اینا....
...
اول که رسیدیم من کنار مهرنوش نشستم و همسر جان کنار دایی .
زن دایی برامون جا باز کرد و به همسر گفت بیا کنار خانومت بشین اما همسر کفت نه راحت باشید
موقع شام خودم بهش اشاره کردم که بیاد کنار من بشینه و اومد.
بعد که برای کمک بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه ، جابه جا شدن بطوری که درست دوتا جای خالی موند برای من و محمدآقا.
و من چقدر خوشم اومد ازین حرکت.
...
موقع خداحافظی هم کلی پسته و نان دامغانی سوغات گرفتیم و دایی جان به من و همسر عیدی دادن:)
پیوند دختر خزان و پسر بهار