مادرشوهر جان از دامغان برگشتند ، به همراه دایی و زن دایی و دخترشون مهرنوش.

امشب هم با همسرجان رفتیم دیدنشون.

و چقدر من خوشحالم از اینکه عضوی از این خانواده ی گرم و صمیمی و با محبت هستم.

...

امشب کلی دعا کردم بچه هامون به مادرشوهرجان و خانوادشون بره و چشماش رنگی بشه:))))

من و همسر البته چشم هامون قهوه ایه ، چشم های من که بیشتر مشکی دیده میشه تا قهوه ای اما چشم سبز دوس دارم خو:)))

نی نی جان لطفا برو سمت مامان جون اینا....

...

اول که رسیدیم من کنار مهرنوش نشستم و همسر جان کنار دایی .

زن دایی برامون جا باز کرد و به همسر گفت بیا کنار خانومت بشین اما همسر کفت نه راحت باشید

موقع شام خودم بهش اشاره کردم که بیاد کنار من بشینه و اومد.

بعد که برای کمک بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه ، جابه جا شدن بطوری که درست دوتا جای خالی موند برای من و محمدآقا.

و من چقدر خوشم اومد ازین حرکت.

...

موقع خداحافظی هم کلی پسته و نان دامغانی سوغات گرفتیم و دایی جان به من و همسر عیدی دادن:)