95.
مامانم اینا افطاری دعوت بودن . مامان همسرجان هم دعوت بودن جایی.
به همسر زنگ زدم که پیتزا و فرنی ژله درست میکنم بیا دنبالم.
نیم ساعت مونده به افطار رسیدیم.
همون مانتو هدیه ی مادرشوهر رو پوشیدم ، با یه ریمل مفصل و یه رژ لب خوشرنگ.
رسیدیم و بدو بدو چایی دم کردم و سفره آماده کردم و چیدم...
مادرشوهر از راه رسید ، گویا چیزی جا گذاشته بودن و برگشتن بر دارن...
نیم نگاهی به سفره ی رنگی و یه لبخند ...
ظرف پیتزا رو تعارف کردم.
یه برش برداشتن و خدافظی کردن.
.
بعد از سحری دل درد گرفته بودم و همسر برام عرق نعنا و چایی نبات آورد.
بهتر شدم و بعد از سحری خوابیدم.
صبح اما همچنان دل درد شروع شد به طرزی عجییییب...
گلاب به روتون یا تو دستشویی بودم یا میومدم از ضعف میوفتادم میخوابیدم.
گوشمم بدهکار حرف همسر نبود که بریم دکتر .
دیگه از تحملم تموم شد و قبول کردم بره واسم قرص ضد تهوع بخره .
قرص رو که خوردم حالم بهتر شد اما دستشویی رفتنه بیچارم کرده بود...
بعد از افطار رفتیم دکتر ...
احتمالا سسی که رو پیتزا ریختم تاریخ گذشته بوده چون فقط من سس خوردم.
فشارم ۹ بود.
میگفت چون اسهال و استفراغ داشتی باید مایعات میخوردی و بخاطر همین فشارت اومده پایین و بی حالی...
دو تا آمپول داد و همسر رفت داروخونه منم فرستادن تو تزریقات.
آمپول دومی رو که زد و اومدم بلند بشم سرگیجه داشتم و حالت تهوع ...
محمد اومد کمکم کنه اما دید حالم خیلی بد شد و اومد پرستار رو صدا زد...
دراز کشیدم و فقط صدا ها رو میشنیدم...
از خییییلی دور...
انگار ته یک چاه افتاده بودم....
خیلی سبک...
پرستار یه مشت آب ریخت تو صورتم و روسری م رو باز کرد...
یه کم که گذشت حالم بهتر شد...
دکتر سفارش کرد مایعات فراوان و شیرینی بخورم.
اومدیم بیرون و رفتیم بستنی خوردیم...
تازه یه کم جون گرفت بدنم...
سحری هم اشتها نداشتم فقط چند تا قاشق غذا خوردم..
اما مامان یه لیوان آب قند که چه عرض کنم.... شیره خالص بود دیگه ...
و یه لیوان آبمیوه بهم داد.
قرص های دکتر رو هم خوردم به اضافه مولتی ویتامین...
الان همچین جون دارم که باورم نمیشه دیروز چه حال زاری داشتم...
به همسر زنگ زدم که پیتزا و فرنی ژله درست میکنم بیا دنبالم.
نیم ساعت مونده به افطار رسیدیم.
همون مانتو هدیه ی مادرشوهر رو پوشیدم ، با یه ریمل مفصل و یه رژ لب خوشرنگ.
رسیدیم و بدو بدو چایی دم کردم و سفره آماده کردم و چیدم...
مادرشوهر از راه رسید ، گویا چیزی جا گذاشته بودن و برگشتن بر دارن...
نیم نگاهی به سفره ی رنگی و یه لبخند ...
ظرف پیتزا رو تعارف کردم.
یه برش برداشتن و خدافظی کردن.
.
بعد از سحری دل درد گرفته بودم و همسر برام عرق نعنا و چایی نبات آورد.
بهتر شدم و بعد از سحری خوابیدم.
صبح اما همچنان دل درد شروع شد به طرزی عجییییب...
گلاب به روتون یا تو دستشویی بودم یا میومدم از ضعف میوفتادم میخوابیدم.
گوشمم بدهکار حرف همسر نبود که بریم دکتر .
دیگه از تحملم تموم شد و قبول کردم بره واسم قرص ضد تهوع بخره .
قرص رو که خوردم حالم بهتر شد اما دستشویی رفتنه بیچارم کرده بود...
بعد از افطار رفتیم دکتر ...
احتمالا سسی که رو پیتزا ریختم تاریخ گذشته بوده چون فقط من سس خوردم.
فشارم ۹ بود.
میگفت چون اسهال و استفراغ داشتی باید مایعات میخوردی و بخاطر همین فشارت اومده پایین و بی حالی...
دو تا آمپول داد و همسر رفت داروخونه منم فرستادن تو تزریقات.
آمپول دومی رو که زد و اومدم بلند بشم سرگیجه داشتم و حالت تهوع ...
محمد اومد کمکم کنه اما دید حالم خیلی بد شد و اومد پرستار رو صدا زد...
دراز کشیدم و فقط صدا ها رو میشنیدم...
از خییییلی دور...
انگار ته یک چاه افتاده بودم....
خیلی سبک...
پرستار یه مشت آب ریخت تو صورتم و روسری م رو باز کرد...
یه کم که گذشت حالم بهتر شد...
دکتر سفارش کرد مایعات فراوان و شیرینی بخورم.
اومدیم بیرون و رفتیم بستنی خوردیم...
تازه یه کم جون گرفت بدنم...
سحری هم اشتها نداشتم فقط چند تا قاشق غذا خوردم..
اما مامان یه لیوان آب قند که چه عرض کنم.... شیره خالص بود دیگه ...
و یه لیوان آبمیوه بهم داد.
قرص های دکتر رو هم خوردم به اضافه مولتی ویتامین...
الان همچین جون دارم که باورم نمیشه دیروز چه حال زاری داشتم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 22:43
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار