خیلی وقته ننوشتم‌ . اتفاق زیاد بود برای نوشتن اما وقت کم‌ .
اونقدر کم که حتی وقت بسته خریدن و نت گردی نداشتم‌ . هیچ کدومتون رو هم نخوندم...
الان نمیدونم از کجا شروع کنم به تعریف کردن!
.
یه موجودی داره از درون قلقلکم میده که برم کلاس خیاطی ، هیچ وقت علاقه نداشتم به خیاطی اما الان حس میکنم بدم نمیاد.
.
مامانم از دو سال پیش دکتر بهش گفته بود که باید یه جراحی انجام بده که به علت دوران طولانی نقاهت و سنگین بودن عمل مامانم نمیرفت سمتش .
تا اینکه مجبور شد و روز بعد از عید فطر رفتیم بیمارستان.
الان هم من شدم پرستار بیست و چهار ساعته...
البته نوکر مامانمم هستما اما خب مهمون میاد و میره .
همش باید خونه تمیز باشه.
چایی به راه باشه.
میوه شسته شده و خنک باشه.
ظرف شیرینی پر باشه.
لباسم مرتب باشه.
ناهار یه مدل غذا برای مامان بپزم یه مدل برای خودمون.
حواسم به کمپوت خوردن و دارو خوردن مامان باشه.
بقیه هم هستنا....خواهرم....زن داداشم...
اما خب مامانم با من راحت تره.
بعدم اونا بچه دارن ، وقتی میان بیشتر شلوغ میشه.
الانم میان اما زود میرن.
.
تو همون دو روزی که مامانم بستری بود ، جاری جان تشریف آوردن مشهد...
با چه وضعیت هول هولکی من میومدم خونه و خواهرم میرفت پیش مامانم تا من برم جاری ببینم...
البته دختر خوبی بود .... خوشم اومد ازش...
گرم و با محبت...
دقیقا سه سال از من بزرگتره.
.
وام ازدواج رو هم گرفتیم ، به همسر بخاطر جانباز بودن پدرشوهر بیست تومن وام دادن... به من ده تومن...
اما خب هر دوتا وام رو همسر گرفت.
.
رفتیم لوازم قنادی که آرد بخرم یهو چشمم افتاد به چاقو برقی...
این فروشگاه زیاد میرم اما هیچ وقت ندیدم چاقو برقی داشته باشه.
نشون همسر دادم گفتم : چاقو برقی بهت میگفتم اینه...
اونم خرید... بی معطلی...
ازون خوشگلاش هم هست...
ازونا که خودش تخته چوبی داره...
استند داره.
قرار شده صبر کنم عید غدیر بهم عیدی بده . خخخخخخ
.