دیشب تا دو و نیم تو تلگرام صحبت میکردیم . میگفتم استرس دارم برای فردا ، که امروز باشه...

برای روبه رو شدن با نه نفر از خانواده ی همسر که تا حالا ندیدمشون.

میگفت دوتاشونو که دیدی... 

میگفتم خب حالا ، هفت نفر .

میگفت فردا اونقد کار دارم که نمیدونم کی بیام دنبالت.

.

لوازم آرایش های سر عقدمو از یه پاساژی خریدیم که همشون لوازم آرایش بودن...

اما خب خواهر شوهر بردمون یه مغازه ای که همیشه خودش خرید میکنه .

واقعا جنس خوب داد بهمون..

قیمت گرون بود اما می ارزید . 

فقط من خیلی اذیت بودم ازینکه فروشنده ش آقاس ...

خب آدم چشم چرونی هم نبودا . نگام میکرد ، اما نه ازون نگاهایی که بعضیا میخوان بخورنت...

ولی من کلا معذب بودم . 

یه جور ِ چندشی بود اصن برام.

بعد از اون خودم چیزی میخواستم از جاهای دیگه که فروشنده خانوم بود میگرفتم اما خب انصافا اون مغازه جنس اصل داد بهمون چون کیفیتش قشنننگ قابل مقایسه ست.

حالام خط چشم و تافت میخواستم برا عروسی جمعه ، مونده بودم چیکار کنم...

گفتم همسر خودش بره ازون مغازه هه بخره ...

یه هفته س بهش گفتم ، گفته چشم.

هنوز که نرفته.

.

دیشب وسط صحبت هامون ، یکی از عکسای دو نفری طرقبه رو فرستاد و نوشت : دلم مداد خواست 😔😔😔

دیدن اون خنده های از ته دلمون تو عکس وقتی سرم روی شونه ش بود...

چنان ذوقی کرده بودم که میخواستم جیغ بزنم...

خیلی عکس خوبی بود .

یه خنده ای درست شبیه اون عکس کارتونی که روی پروفایلم دارم...

دلم خواست این عکسمونم بذارم...

حیف که نمیشه ....حیییییف...

اما گذاشتم رو صفحه گوشیم ، هی نگاه کنم هی کیف کنم...

.

ساعتو نگا.

بعد از نماز خوابم نبرد دیگه .

استرس امروزه؟

دستشویی هم رفتم ، نداشتم که .

از بس بیدار بودم گرسنه م شد باز .