ساعت دوازده و نیم همسر اومد دنبالم و اومدیم خونه ی مادرشوهر .

همه حرم بودن ، مامان داشت سالاد درست میکرد . 

و بوی خوب زرشک پلو مرغ های خوشمزه ی مامان که خونه رو پر کرده بود.

کم کم همه اومدن و کلی ذوق و تبریک و فلان.

همسر شیرینی و بستنی خرید .

دور هم خوردیم.

بعد از ناهار خانوم ها اومدیم پایین و ظرف ها رو شستیم و مرتب کردیم و آقایون هم بالا خوابیدن. همسر که بالافاصله بعد از ناهار رفت هتل دنبال کار هاش.

عکس هامونو اوردم و با دختر دایی ها و زن دایی دیدیم...

همشون کلی از لباسم تعریف کردن.

مهرنوش گفت: خودتم خوشگلی ولی اینجا خیلی خوشگل تر.

خیلی خونگرم و مهربون.

انگار نه انگار که اولین باره منو میبینن.

داشتم ظرف ها رو میشستم که مامان اومد تو آشپزخونه : ماماااان؟ تو چرا میشوری مداد؟؟؟

گفتم : نه بابا . چه فرقی میکنه . کاری نمیکنم که .

.

دیگه آقایون هم بیدار شدن و اومدن پایین و دور هم بودن . منم اومدم هتل پیش همسر ...

پایین دارن لوستر های پذیرش رو درست میکنن .

کلید یکی از اتاقا رو گرفتم و اومدم بالا.

.

گرسنمه.

 دلم پلو مرغ خواس بازم.