103.
همه حرم بودن ، مامان داشت سالاد درست میکرد .
و بوی خوب زرشک پلو مرغ های خوشمزه ی مامان که خونه رو پر کرده بود.
کم کم همه اومدن و کلی ذوق و تبریک و فلان.
همسر شیرینی و بستنی خرید .
دور هم خوردیم.
بعد از ناهار خانوم ها اومدیم پایین و ظرف ها رو شستیم و مرتب کردیم و آقایون هم بالا خوابیدن. همسر که بالافاصله بعد از ناهار رفت هتل دنبال کار هاش.
عکس هامونو اوردم و با دختر دایی ها و زن دایی دیدیم...
همشون کلی از لباسم تعریف کردن.
مهرنوش گفت: خودتم خوشگلی ولی اینجا خیلی خوشگل تر.
خیلی خونگرم و مهربون.
انگار نه انگار که اولین باره منو میبینن.
داشتم ظرف ها رو میشستم که مامان اومد تو آشپزخونه : ماماااان؟ تو چرا میشوری مداد؟؟؟
گفتم : نه بابا . چه فرقی میکنه . کاری نمیکنم که .
.
دیگه آقایون هم بیدار شدن و اومدن پایین و دور هم بودن . منم اومدم هتل پیش همسر ...
پایین دارن لوستر های پذیرش رو درست میکنن .
کلید یکی از اتاقا رو گرفتم و اومدم بالا.
.
گرسنمه.
دلم پلو مرغ خواس بازم.
پیوند دختر خزان و پسر بهار