اصلا نمیتونم به اسم صداش بزنم... یه جوری میشم... یه جور ِ بد نه ها.... یه جور ِ شرم و حیا دار. 

تو پیام و اینا پیش اومده که بگم : محمد؟؟؟؟ اما خب حضوری نمیتونم.

جلو بقیه باشیم که میگم (محمدآقا) خودمون دوتا هم اگه باشیم (عزیزم و عشقم و همسرجان ) تو خیابون اگه بخوام صداش کنم ( آقا) .

اون البته یه وقتایی به اسم صدام میزنه ... اما خیلی کم... کلا شاید دو سه بار شده که مداد تنها صدام بزنه ، اونم وقتایی بوده که میخواسته از خواب بیدارم کنه .

اکثرا میگه ( خانوم. خانوم جان. همسر . همسر جان. عزیزم م م م ) .

اون روزای قبل عقدمون که صحبت میکردیم اما همیشه میگفت ( مداد جان ن ن ن )

بعد از عقد خیلی کمتر شد مداد جان گفتنش .  یه وقتایی میگه مداد جان که میخواد که ابراز احساسات قلنبه بگه .

مثل الان که دیگه گفتم : ذوق مرگ شدم بسه 

گفت : نه یه وقتایی لازمه برات.

.

لعنت بر سوسک ...

سه نفری نتونستیم بکشیمش...

هدایتش کردیم زیر فرش و پریدیم روش ...

.

مامان و باباش امشب رفتن تهران خونه ی خواهرش .

منم ‌که اینجا درگیر کارای مامانم.

دقیقا چطوری شام و ناهار برسونم بهش؟

باید هتل باشه همه ش.

.

این مسابقه هه هست ، شبکه ی نسیم میذاره جمعه ها.... خانه ی ما...

دیدین؟

دار و ندار خانواده رو ازش میگیرن و یه کارت میدن که توش پونصد تومن پوله ... با اون باید یک ماه زندگی کنن...

مهمونی بدن ، برن . مسافرت برن ... خرید کنن ... قبض پرداخت کنن...

با همسر داشتیم میدیدیم ... بهش میگم شرکت کنیم؟ با حاله !

میگه نههههههه . پونصد تومن؟؟؟؟ ما ماهی پونصد تومن پول آبمیوه و شیر موز میدیم .... نمیشه که ...

میگم خب یه ماه شیرموز نمیخوریم. جالبه مسابقه ش.

میگه نه حرفشو نزن.

ولی من دوست دارم امتحان کنم. یعنی فکر میکنم بتونم اون یه ماه خونه رو بچرخونم...

رفتیم خونه ی خودمون یادم بندازید امتحان کنم.