سرم درد میکنه . مثل وقتایی که چایی میخواد بدنت ...

اما از چایی نیست. خوردم خوب نشد.

مغزم گیجه. منگه . وسط زمین و هوام . 

هزارتا چیز تو ذهنمه که دارم بهشون فکر میکنم...

نمیدونم به کدومش بیشتر فکر کنم ، کدومو زودتر حل کنم. 

البته حل کردنی هم نیست . باید بذارم زمانش پیش بیاد و شروع بشه و خودش تموم بشه بره .

دو روز پیش یاسی زنگ زد گفت نمایشگاه از هفتم شروع میشه . هستی؟

هستم؟ آخه الان؟ قرار بود شهریور باشه که.

هزارجور کار دارم برا نمایشگاه.

دیشب رفتیم با همسر یخچال فریزر و تلویزیون و اینا ببینیم...

قیمتا....اووووف...

خونه باید همون نزدیک هتل بگیریم که همسر بتونه اسون بیاد و بره . 

اونطرفا خیلی گرونه آخه ...

میگه برم سمت یه کار دیگه . میگم چیکار؟ میگه مغازه ای چیزی. میگم نمیشه خب، فکر کردی مغازه آسون تره؟ اینجا حداقل خیالت راحته که ته ِ برج پولت تو جیبته.

به زور و با وعده دادن  انبه به خوردم داد. حالم از انبه بهم میخوره. : اگه نصفشو بخوری ده تا خرسی بزرگ اندازه خودت میخرم برات . خوردم اما سه تا تیکه کوچولو . اونم یه عالمه هلو باهاش میخوردم که مزه شو نفهمم.

بعدش گفتم نخری ها.... گفت چرا؟ قول دادم بهت.

گفتم میدونم اما نمیخوام. خرس میخوام چیکار کنم؟

البته میخواستما . از همون موقع دلم گرفته بود..

از همون موقع که از بازار میومدیم دلم گرفت.

بعدش پیام داد: دعا کن خدا اندازه ی دلم بهم بده که از همه چیز بهترینشو برات بخرم.

گفتم : اول راهیم هنوز . تا الانم هیچی کم نذاشتی برام.

دلم گرفته از دیشب .

فکرم تو نمایشگاهه.

سرم درد میکنه.

چایی میخوام.

با گز.