109.
اما از چایی نیست. خوردم خوب نشد.
مغزم گیجه. منگه . وسط زمین و هوام .
هزارتا چیز تو ذهنمه که دارم بهشون فکر میکنم...
نمیدونم به کدومش بیشتر فکر کنم ، کدومو زودتر حل کنم.
البته حل کردنی هم نیست . باید بذارم زمانش پیش بیاد و شروع بشه و خودش تموم بشه بره .
دو روز پیش یاسی زنگ زد گفت نمایشگاه از هفتم شروع میشه . هستی؟
هستم؟ آخه الان؟ قرار بود شهریور باشه که.
هزارجور کار دارم برا نمایشگاه.
دیشب رفتیم با همسر یخچال فریزر و تلویزیون و اینا ببینیم...
قیمتا....اووووف...
خونه باید همون نزدیک هتل بگیریم که همسر بتونه اسون بیاد و بره .
اونطرفا خیلی گرونه آخه ...
میگه برم سمت یه کار دیگه . میگم چیکار؟ میگه مغازه ای چیزی. میگم نمیشه خب، فکر کردی مغازه آسون تره؟ اینجا حداقل خیالت راحته که ته ِ برج پولت تو جیبته.
به زور و با وعده دادن انبه به خوردم داد. حالم از انبه بهم میخوره. : اگه نصفشو بخوری ده تا خرسی بزرگ اندازه خودت میخرم برات . خوردم اما سه تا تیکه کوچولو . اونم یه عالمه هلو باهاش میخوردم که مزه شو نفهمم.
بعدش گفتم نخری ها.... گفت چرا؟ قول دادم بهت.
گفتم میدونم اما نمیخوام. خرس میخوام چیکار کنم؟
البته میخواستما . از همون موقع دلم گرفته بود..
از همون موقع که از بازار میومدیم دلم گرفت.
بعدش پیام داد: دعا کن خدا اندازه ی دلم بهم بده که از همه چیز بهترینشو برات بخرم.
گفتم : اول راهیم هنوز . تا الانم هیچی کم نذاشتی برام.
دلم گرفته از دیشب .
فکرم تو نمایشگاهه.
سرم درد میکنه.
چایی میخوام.
با گز.
پیوند دختر خزان و پسر بهار