امروز ، کل ِ بیکاری دیروز رو شست و برد با خودش...

از صبح که مشغول پختن ناهار بودم و همسر اومد با هم ناهار خوردیم ، رفتیم یه سر خونه ی مامان بزرگم .

اونجا بودیم که موسوی زنگ زد که مسافر اتاق ۲۰۲ مشکل فشار آب داره...

چرا هر چی میشه به محمد میگن؟ خودشون کجن؟؟ خب خودت برو درستش کن. 

رفتیم هتل و همسر رفت دنبال کارا ، منم پایین نشستم و زنگ زدم به مامان که گزارش بدم گاز مامان بزرگ رو درست کردیم و فلان.

همسر اومد گفت بریم خونه بخوابیم ؟ گفتم نه بریم بازار!

خیلی وقته بهش میگم بیا بریم چند دست لباس بگیر ، چیه همش تکراری لباس میپوشی؟ هی میگفت حال بازار رفتن ندارم. 

حالا هم هی داشت طفره میرفت که نه حالشو ندارم و بخوابیم و خسته م ، منم گفتم پس من رفتم .‌ خندید و گفت خدافظ .

منم پاشدم و اومدم بیرون هتل ... حالا بلدم نبودم از کجا باید برم... همون خیابون رو به رومو گرفتم و رفتم...

نمیخواستم برگردم ببینم پشت سرم اومده یا نه ... جلوتر یه عقب نشینی بود...

رفتم تو اون عقب نشینی ایستادم که هم اون منو نبینه و هم اگه اومد من زودتر ببینمش .

صدای موتور که شنیدم دوباره راه افتادم ، اومد کنارم و سرعتش رو کم کرد اما محل ندادم و راه خودمو رفتم...

گفت باشه، بیا بالا بریم. 

گفتم برو آقا مزاحم نشو :)

گفت بیا بالا گفتم...

گفتم نری جیغ میزنما.... برو مزاحم نشو

گفت بی شرف:)))))بیا بالا باشه میریم.

:)

نشستم و رفتیم.

سه تا شلوار خریدیم و دوتا پیراهن و یه جفت کفش.

همشم به سلیقه ی من ^_^

میگفتم تو میخوای بپوشی خودت انتخاب کن خب... میگفت نه خودت بگو

واسه کفش که انصافا صد در صد سلیقه ی من بود چون به خودش باشه به هیچ وجه ازین کفشا نمیخره‌ . میگه بچگونه س برا من...

یه پیراهن لیمویی خیلی قشنگ هم بود هی گفتم بخر گفت نه . اما بعد خودمم قانع شدم چون خیلی روشن بود و محمد نمیتونه تمیز نگهش داره :) همون روز اول یه چیزی میریزه روش ....

برگشتیم خونه شون و یه کم استراحت کردیم و محمد یه کم خوابید و بعد راه افتادیم سمت خونه ی ما.

از اینجا هم با دوستاش صحبت کرد و قرار گیم نت گذاشتن و رفتن بازی.

منم امشب مثلا میخواستم زود بخوابم که فردا از سر صبح باید پاشم شیرینی درست کنم...