اونقدر اتفاقات امروز برام تلخ بودن که فقط دلم میخواد فکر کنم یه کابوس بود که تموم شد.

تو ذهنم کلی حرف دارم که بهش بزنم اما دلم میخواد همون کابوس بمونه و دیگه به روی هم نیاریم امروز چیشد و چی گفتیم و چی شنیدیم.

خب یه جورایی شایدم عدو شد سبب خیر که تموم اون کرمی که از همون ماه اول تو ذهنم بود از بین بره . چیزی که اون روزا اونقدر بابتش گریه میکردم و نمیخواستم دلیلش رو بدونه .

امروز خیلی سخت بود .... سخت بود که حلقه م دربیارم و بذارم جلوش و از هتل بزنم بیرون...

سخت بود که دنبالم بیاد و محلش ندم...

سخت بود که التماس کنه نگام کنه و نگاهش نکنم.

اما خب کابوس بود دیگه؟ نه؟

من باید از اونجاش یادم بیاد که بغلم کرد و گفت عاشقتم ، ببخشید.

باید قبلش رو فراموش کنم چون دلیلش برام قانع کننده بود.

باید فراموش کنم چون دیدم چطوری دنبالم دوید.

آره .

امروز کابوس بدی دیدم ، فقط همین.