178.
چرا اینطوریَم؟ واسه یه چیزی که برنامه بچینم و نشه دیگه میخوام دنیا نباشه . نقشه ای داشته باشم و نتونم اجراش کنم دیگه زندگی برام جهنمه .
...
سالگرد ازدواجمونو به هر بدبختی و فلاکتی بود برگزار کردیم البته یکشنبه شب . با یه شب تاخیر اما خب فدای سر جفتمون .
هرچند که هر کی عکساش رو دید کلی به به و چَه چَه کرد اما فقط خودم میدونم که زمین تا آسمون فرق داشت با چیزی که میخواستم.
اونقدر فرق داشت که همه ی عکسای دونفری که مامانم ازمون گرفت رو پاک کردم. فقط چند تا سلفی بی کیفیت مونده ، تو گوشی خودم.
از همسر هم فقط یه دونه عکس نگه داشتم .
بماند که اونشب چقدر دلخور بودم از دستش واسه چیزایی که محض اینکه یادآوری نشه اینجا ثبت نمیکنم.
اونقدر دلزده بودم که بهش گفتم این آخرین جشن دو نفری مونه ، دیگه برای هیچ مناسبتی جشن نخواهم گرفت.
همین الانم بگم تو رو خدا کامنت نصیحت نذارید که از تو بعیده و فلان.
نه از من بعید نیست.
...
به هر حال گله و شکایت بس است . هر چی بود گذشت .
...
ولی غمم گرفت از اینکه این یکسال به سرعت برق و باد گذشت . من و همسر چقدر دیگه ممکنه زندگی مشترک داشته باشیم ؟ چند سال؟ کی میدونه؟
در خوشبینانه ترین حالت شصت یا هفتاد سال دیگه با همیم و میتونیم سالگردمون رو جشن بگیریم
اگه قرار باشه این شصت یا هفتاد سال مثل همین یکسال بگذره و بره که چیزی ازش نمیمونه مثل این میمونه که بگن پنج سال دیگه ....
همسر یه چرخ و فلک خریده برام که قاب عکس داره و میچرخه ( کادو سالگرد ازدواج) امروز نشستیم عکسامونو گذاشتیم تو قاب ها...
عکسی که تو محضر گرفتیم با هم رو با عکس دو سه ماه بعدش مقایسه میکنم چقدر فرق داره ...
تو محضر همسر صاف و بدون هیچ تماسی ایستاده کنارم اما تو بقیه عکسا مایل به منه و اغلب دستشو انداخته رو شونه م.
پیوند دختر خزان و پسر بهار