خسته مه!! فی الواقع لِه لِهم...

چند سال بود ساعت شش ونیم صبح رو ندیده بودم. 

دیشب پیش همسر بودم که یه سفارش خورد بهم اونم واسه ناهار امروز ...

همسر میگفت قبول نکن میگفتم نمیشه پول لازمم الان ، تولدت نزدیکه:))))

صبح ساعت شش به زور بیدارش کردم از خواب ، بعد برای جلوگیری از بداخلاقی های ناشی از کم خوابیش زده بودم زیر آواز و ادای گوینده های رادیو ی سر صبح رو درمیاوردم : سلام ایوون سلام کلبه سلام صبح غزل بارون ....

خنده ش رو که دیدم دیگه خیالم راحت شد غر نمیزنه این چه وقت سفارش گرفتن بود .

یه نَموره بارون هم زده بود و هوا تمیز بود .

بچه مدرسه ای ها رو میدیم ذوق میکردم با اون لباسای خوشگلشون .

یادمه فرم مدرسه من همیشه تیره بود شانس نداشتم .... الان همه صورتی گلبهی اند!!

دیگه خلاصه که ازون موقع بیدارم و کلی کار کردم و البته خیلی کم پول درآوردم چون به شدت چونه زد بنده خدا . 

دیگه قبول نمیکنم کاراشو . بیگاری بود واقعا.

بگم که من هنوز کادو روز زن نگرفتم و زنده ام؟؟؟؟؟؟

:))))))