191.
بهش پیام دادم حوصلم سررفته . گفت بیام دنبالت بریم بیرون؟
قربون آدم چیز فهم. رفتیم کوهسنگی ، همونطور ساکت و بی روح نشسته بودیم کنار استخر . تا اینکه شروع کرد به حرف زدن و منم کم کم حالم خوب شد . اصن تموم فکرها و حال بَدم ازبین رفت.
با یکی ازدواج کنید که بفهمه لج کردناتون و بد خلقی هاتونو .
.
دیشبم با مامانم و همسر رفتیم چندتا تالار دیدیم.
باغ و تالار خوب خارج از شهر زیاده اما ما میخواییم تو شهر باشه . چند جا رو دیدیم . اما چند تا دیگه هم تو لیست هستن که باید بریم و ببینیم.
.
صبح ساعت شش بیدارش کردم به زور که پاشو منو ببر بیرون . با تهدید و قهر و اینا بالاخره پاشد .
گفت منم پیاده میبرمت تا چهارراه لشکر تا آدم شی و این وقت صبح بیدار نکنی .
گفتم بچه میترسونی؟ هر کی نیاد!
خلاصه که پیاده رفتیم کله پاچه خریدیم و اومدیم . شد یه ساعت .
اما بازم کله پاچه های رضا اینا خوشمزه تره .
بعد از صبحانه هم گرفت خوابید . به زور . منم داشت اغفال میکرد که بیا بخواب اما گول نخوردم.
الانم برم بیدارش کنم ظرف ها رو بشوریم و بریم دنبال بقیه کارهامون.
.
اصلا فکر نکنید همسر از اون مرد های ظرف بشوره هااااا. خییییییر
کلی خودمو میکشم تا دو تا لیوان بشوره .
اما همونم غنیمته :)
ناهار چی بخوریم؟
پیوند دختر خزان و پسر بهار