گفته بودم بهتون ما دو تا هر وقت از هر چی ناراحتیم ، فقط باید برنامه رو ردیف کنیم که پیش هم باشیم. 

بهش پیام دادم حوصلم سررفته . گفت بیام دنبالت بریم بیرون؟

قربون آدم چیز فهم. رفتیم کوهسنگی ، همونطور ساکت و بی روح نشسته بودیم کنار استخر . تا اینکه شروع کرد به حرف زدن و منم کم کم حالم خوب شد . اصن تموم فکرها و حال بَدم ازبین رفت.

با یکی ازدواج کنید که بفهمه لج کردناتون و بد خلقی هاتونو .

.

دیشبم با مامانم و همسر رفتیم چندتا تالار دیدیم. 

باغ و تالار خوب خارج از شهر زیاده اما ما میخواییم تو شهر باشه . چند جا رو دیدیم . اما چند تا دیگه هم تو لیست هستن که باید بریم و ببینیم.

.

صبح ساعت شش بیدارش کردم به زور که پاشو منو ببر بیرون . با تهدید و قهر و اینا بالاخره پاشد .

گفت منم پیاده میبرمت تا چهارراه لشکر تا آدم شی و این وقت صبح بیدار نکنی .

گفتم بچه میترسونی؟ هر کی نیاد!

خلاصه که پیاده رفتیم کله پاچه خریدیم و اومدیم . شد یه ساعت . 

اما بازم کله پاچه های رضا اینا خوشمزه تره .

بعد از صبحانه هم گرفت خوابید . به زور . منم داشت اغفال میکرد که بیا بخواب اما گول نخوردم.

الانم برم بیدارش کنم ظرف ها رو بشوریم و بریم دنبال بقیه کارهامون.

.

اصلا فکر نکنید همسر از اون مرد های ظرف بشوره هااااا‌. خییییییر

کلی خودمو میکشم تا دو تا لیوان بشوره .

اما همونم غنیمته :)

ناهار چی بخوریم؟