الان که کنارم خوابیده و خُرخُرش هواست ، میگم خوشبختم ، خوشحالم و حتی خوش شانسم.

اما تا سه ، چهار ساعت پیش خودم رو از بغلش که سعی داشت نازمو بکشه و ناراحتیم رو رفع کنه کشیدم بیرون و به بهانه قرآن خوندن اومدم تو اتاق.

خب طفلی حتی درست و حسابی نمیدونست از چی ناراحتم ، هر چی تلاش میکرد بهم نزدیک شه میزدم تو پَرِش.

دلم برای خودم میسوخت . 

چرا نباید مثل همه ی تو عقدی های دور و برم ، قوم شوهر باهام مثل پرنسس ها رفتار کنن؟ 

چرا زندگی مشترک ما و کارهای مربوط به زندگی مشترک ما باید اینقدر زود شروع بشه؟ 

چرا مثل بقیه تو عقدی های دوروبرم نباید خونه مادرشوهر سفره بندازن جلوم و جمع کنن؟ 

کل خوش خوشان و عروس بودن من همون سه ماه اول بود! 

بعدش اگه میخواستم گرسنه نباشم خودم باید پامیشدم چیزی درست میکردم ، چون کسی خونه نبود.

حتی دلم به حال همسر میسوخت که خونه نامرتب بود پامیشدم مرتب میکردم.

هیچ وقت نبودن . هیچ وقت!

هر کار برای عروسی مون کردیم خودمون کردیم . از قوم شوهر هیچ کس نبود!

.

منتی ندارم .

همه چیو به جون میخرم برای داشتنت.

فدای یه تار موهات.