196 .
اما تا سه ، چهار ساعت پیش خودم رو از بغلش که سعی داشت نازمو بکشه و ناراحتیم رو رفع کنه کشیدم بیرون و به بهانه قرآن خوندن اومدم تو اتاق.
خب طفلی حتی درست و حسابی نمیدونست از چی ناراحتم ، هر چی تلاش میکرد بهم نزدیک شه میزدم تو پَرِش.
دلم برای خودم میسوخت .
چرا نباید مثل همه ی تو عقدی های دور و برم ، قوم شوهر باهام مثل پرنسس ها رفتار کنن؟
چرا زندگی مشترک ما و کارهای مربوط به زندگی مشترک ما باید اینقدر زود شروع بشه؟
چرا مثل بقیه تو عقدی های دوروبرم نباید خونه مادرشوهر سفره بندازن جلوم و جمع کنن؟
کل خوش خوشان و عروس بودن من همون سه ماه اول بود!
بعدش اگه میخواستم گرسنه نباشم خودم باید پامیشدم چیزی درست میکردم ، چون کسی خونه نبود.
حتی دلم به حال همسر میسوخت که خونه نامرتب بود پامیشدم مرتب میکردم.
هیچ وقت نبودن . هیچ وقت!
هر کار برای عروسی مون کردیم خودمون کردیم . از قوم شوهر هیچ کس نبود!
.
منتی ندارم .
همه چیو به جون میخرم برای داشتنت.
فدای یه تار موهات.
پیوند دختر خزان و پسر بهار