212.
یه وقتایی حجم عظیمی از دلتنگی میاد و قلنبه میشه تو گلوم.
یه وقتایی جلو چشممه اما انگار سال هاست منتظرش بودم و اون نبوده .
چند وقتی هست که میره اضافه کاری و حسابی داریم پول جمع میکنیم برای نقشه هایی که برای آینده زندگیمون کشیدیم.
میخواییم رو پای خودمون بایستیم و یه مزرعه کوچیک راه بندازیم.
میدونم که خیییلی سخته . اما ما از پسش بر میاییم چون پشت همیم.
وضعیت پام خداروشکر خیلی بهتره .
درصد روماتیسمم البته کمی بالا بود اما بیشتر مشکل از تصادف بوده .
فعلا باید مراقبت کنم تا کامل رفع بشه . اما خداروشکر راه میرم و کارهام رو خودم انجام میدم.
واقعا ممنونم از خواننده های خاموش وبلاگم . خیلیه که بیشتر از یکسال خواننده یه وبلاگ باشی اما خاموش!! واقعا ممنونم ازتون .
ببخشید که ناراحتتون کردم اما سعی میکنم از این به بعد بیشتر بنویسم.
از حرف های خوب و شادی
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی ۱۳۹۷ ساعت 23:11
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار