یه وقتایی حجم عظیمی از دلتنگی میاد و قلنبه میشه تو گلوم. 

یه وقتایی جلو چشممه اما انگار سال هاست منتظرش بودم و اون نبوده .

چند وقتی هست که میره اضافه کاری و حسابی داریم پول جمع میکنیم برای نقشه هایی که برای آینده زندگیمون کشیدیم.

میخواییم رو پای خودمون بایستیم و یه مزرعه کوچیک راه بندازیم.

میدونم که خیییلی سخته . اما ما از پسش بر میاییم چون پشت همیم.

وضعیت پام خداروشکر خیلی بهتره .

درصد روماتیسمم البته کمی بالا بود اما بیشتر مشکل از تصادف بوده .

فعلا باید مراقبت کنم تا کامل رفع بشه . اما خداروشکر راه میرم و کارهام رو خودم انجام میدم.

واقعا ممنونم از خواننده های خاموش وبلاگم . خیلیه که بیشتر از یکسال خواننده یه وبلاگ باشی اما خاموش!! واقعا ممنونم ازتون .

ببخشید که ناراحتتون کردم اما سعی میکنم از این به بعد بیشتر بنویسم. 

از حرف های خوب و شادی