213/1
شب قبل از اینکه بریم خونه عمه زهرا ( طبقه چهارم ) پام خیلی درد گرفته بود و موقعی که رفتیم تو اتاق غر غر هام شروع شد که چرا خونه همه باید بریم؟ چرا باید ناراحت بشن ؟ مگه میشه ما هر دفعه تهران بخواییم بیاییم خونه همه بریم؟ و هزاران غر دیگر!
البته اینم بگم من کلا از اینکه خودم رو بیمار جلوه بدم بیزارم ، یعنی حاضرم با درد و رنج زندگی کنم اما جلو کسی ( مخصوصا خانواده همسر) نشون ندم که مشکل دارم. واسه همین از روز اول که مشکل پام پیش اومد جلو اونا تا جایی که میتونستم صاف راه میرفتم و خودم رو عادی جلوه میدادم.
اما خب یه وقتایی هم هست که همسر نه نمیگه به خانواده ش . البته بنظر من وقت هایی است که خودشم باهاشون هم نظره . چون خیلی وقتا هم دیدم که مخالفتش رو اعلام کرده .
بعد از غر غر ها و قهر های من تو همون تاریکی اتاق که دراز کشیده بودیم ، همسر گفت : دیگه نمیاییم تهران . چون توقع دارن و نمیشه که نریم.
آقا گفتن این یه جمله همانا و فوران کردن آتش فشان خشم من همان! البته که چیزی نگفتم. چرخیدم سمت دیوار و زدم زیر گریه .
هر کار کرد که بغلم کنه و نذاشتم و خودم رو چسبوندم به دیوار.
یه کم که گذشت خوابش برد ، گریه های منم بی صدا بود .
چند باری بیدار شد و گفت: چرا گریه میکنی؟ درد داری؟ و جواب ندادم و اونم خوابید.
میخواستم داد بزنم . احساس غربت و تنهایی و بی پناهی میکردم
درد پام هم هر لحظه بیشتر میشد و گلوم پر از فریاد بود و مجبور بودم فقط با صدای آروم گریه کنم.
همیشه تو اوج ناراحتی هم که باشم برای خودم پناهی به جز آغوشش پیدا نمیکنم. بالاخره غلتیدم سمتش و سرمو گذاشتم رو بازوش و اونم فورا بغلم کرد .
پر از خشم بودم ، حتی شاید تنفر . حتی الانم که دارم مینویسم اشک هام می ریزن و اون حس و حال رو دارم.
گفتم : امیوارم هیچ وقت همچین دردی نداشته باشید که لازم باشه کسی درکتون کنه . و گریه هام کمی بلندتر شد .
صورتم رو تو سینه ش فشار میدادم که صدای گریه م بیرون نره اما واقعا از همه چیز نا امید بودم.
خیلی نگذشته بود که دیدم اونم داره گریه میکنه . ساکت شدم تا مطمئن بشم ، آره واقعا داشت گریه میکرد و من هیچ وقت گریه ش رو ندیده بودم.
دردم و ناراحتی و بی پناهیم رو فراموش کردم و فقط التماس میکردم گریه نکن . اشکام رو پاک کردم و گفتم غلط کردم اصلا پام درد نمیکنه فقط جون من گریه نکن.
پیوند دختر خزان و پسر بهار