خسته و گرما دیده رسیدم خونه و کیسه پر از خرید رو گذاشتم رو اپن .
بهش زنگ زدم که رسیدم من رسیدم ، گفت تا ناهار رو گرم کنی منم رسیدم.
زیر برنج رو روشن کردم و میوه ها رو خالی کردم تو سینک .
هیچ وقت پیش نیومده بود که از خونه به قصد خرید برم بیرون و امروز اولین بار بود . برام تازگی داشت اما خب هنوزم ترجیح میدم من مسئول خرید خونه نباشم.
هرچند که واقعا خرید کردن ( اگه کسی همراهیم کنه) برام بهترین تفریحه .
از راه رسید و لیوان شربتش رو گذاشتم رو اپن . طبق معمول لباساشو پرت کرد رو مبل و لیوان شربتش رو برداشت .
بشقاب خورشت رو گذاشتم تو سولاردم و در حالی که میخندیدم لباساشو از روی مبل برداشتم و رفتم تو اتاق : میدونی امروز دکتر روان شناس تو برنامه چی میگفت؟
_چی؟
_ میگفت خانوما بدونن همونطور که براشون سخته که بی نظم باشن برای آقایون هم سخته که با نظم باشن!

فهمید که منظورم ماجرای همیشگی انداختن لباساش رو مبله! لیوان شربت رو برد سمت دهنش و با خنده گفت : خب دکتره دیگه چی میگفت؟

_ دیدم خیلی حرفای بدی میزنه تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم خرید فاکتور هاش همون کنار لیوانته!!

 

میدونم این ننوشتن های طولانی بزرگترین ظلمی هست که تا حالا در حق خودم کردم.

دو روز دیگه سالگرد عروسی مونه 😍 

به همین زودی . یکساله که زیر یک سقفیم❤