405.
امسال هیچ حسی به عید ندارم، اصلا یادم میره عیده.
دیروز به میم گفتم لطفا فردا نرو سرکار یه حسی به عید بسازیم برا خودمون. حتی تحویل سالم خواب بودیم. ظهر میم با چک و لگد بیدارم کرد پاشو زنگ بزنیم عید دیدنی با مامانم اینا.
بعد افطارم با مامانم رفتیم بیرون، برای میمچه صندلی کودک گرفتم و بعدم میم غذا دهنش میکرد 😍 با آهنگ رستوران نانای میکرد و تا صدای خاصی میومد برمیگشت سمت صدا که سر دربیاره چی بوده؟
میز بغل تولد گرفتن، کیک و آهنگ تولد و دست و هورا و میمچه ای که همه حواسش به اونا بود😅
از بازار نزدیک حرم براش کفش خریدم که اولین قدم هاشو تو حرم برداره...
بدوبدوهاش، زمین خوردناش و میم که مراقبش بود😍
آخر شب میم باز اخماش رفته بود تو هم، پول کفش و گیره روسری هایی که عیدی برای بچه ها خریدمو زدم به کارتش، حالش خوب شد😅😅😅
+دعا کردم برای همه اونایی که دلشون اونجاست.
+خدایا؟ میم مرد خوبیه، دلش پاکه اما جیبش که خالی میشه اخمو میشه. تو سال جدید رزق حلالت رو راحت تر و بیشتر بهش برسون.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار