425.
چند روزه که مغزم مشغوله، میگم نکنه دوباره شروع شده باشه مثلا به بهانه اینکه باید قلبشو عمل کنه...
امشب زودتر اومد خونه و بعد شام رفتیم پیاده روی.
واقعا تنبل شدیم، قبلنا چقدر پیاده روی میکردیم و چقدر حالمون سبک بود.
برگشتیم چایی گذاشتم و نشستیم، میمچه از در و دیوار بالا میره و مسابقه میدیم کی بگیرتش😅
میگم صبح خواب میدیدم پلیس شدی، درجه بالا هم بودی ولی یادم نیست چی بود. میگه تو این وضعیت دعا کن سرقت مسلحانه از بانک انجام ندم پلیس شدنم پیشکش😅😅
خداکنه میم سر قولش مونده باشه واقعا دلم نمیخواد دعوا کنم، به علاوه اینکه دیگه حالا بچه دارم و نمیتونم راحت بگذرم و برم دنبال زندگیم.
میم من، بارها ثابت کردی بیشتر از هرکس دوسم داری لطفا این بار هم نگرانی رو از چشمام بخون و بگو که قلبم قرص باشه...
.
.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:9
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار