429.
استرس وضعیت نامعلوم خودم اعصابمو بهم ریخته بود، میمچه رفت تو کابینت یهو اومد بیرون و دستشو نشونم داد و یه چیزی گفت، نگاه کردم دیدم دستش خیسه...
اومدم سر کابینت دیدم سیفون رو درآورده!!
بردمش تو دستشویی دست و بالشو شستم و منتظر میم موندیم اومد درستش کرد ولی نمیدونم از کجا آب اومد و نصف فرش آشپزخونه خیسسسسسس خیسسسس شد. یه سبد گذاشتم زیر فرش و یه پارچه انداختم جلو کابینت آب رو بگیره.
دیگه حس میکنم همه جای خونه کثیفه🤢
ظرفای شامم نتونستم بشورم و مونده رو میز.
اسباب بازی ها رو هم جمع نکردم.
فقط دلم میخواد بخوابم و خودمو از برق بکشم خاموش کنم.
لپام واقعا باد کرده، لثه بالا که میخواد دندون عقل در بیاد یه کم دست میزنم درد میکنه. و کلا فکم معذبه! قیافه م خنده دار شده شبیه این نی نی تپلوها شدم😅 بدم میاد خودمو تو آینه ببینم 😮💨
.
.
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:32
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار