دیروز فاطمه دانشگاه نداشت اومد اینجا میمچه رو بردیم پایین تو پارک مجتمع چندتا عکس گرفتیم بعدم یه کم دور زدیم و خرید کردیم برای ناهار و بستنی خوردیم اومدیم بالا.

فرزانه هم از مدرسه اومد اینجا خواهرم و مامانمم اومدن و ناهار دورهم بودیم.

عکسای میمچه عااااالی شد، تا حدی که دارم وسوسه میشم اینجا هم بذارم😅

.

از نگرانی های مامانم برای میم تعریف میکردم، گفتم مادره دیگه مامان خودتم هانیه دو دقیقه گوشیو برنداره آسمون و زمین رو بهم میدوزه...

گفت آره خب نگران میشن، ما که هنوز اونقدر پدر و مادر نشدیم بفهمیم

گفتم پدر شدی ولی مادر نمیشی که بتونی درک کنی، میدونی من چند بار شب تا صبح پامیشم فقط چک میکنم میمچه نفس میکشه یا نه؟؟؟

جا خورد، گفت خب چرا باید بمیره اصلا؟

گفتم دیگه مادر بودن همینه، دلیلی وجود نداره. فکر میکردم فقط من اینطوری ام بعدا تو اینستاگرام یه کلیپ دیدم و کامنت های بقیه مامانا که اونا هم همین کارو میکنن..

گفت آره منم کلیپش رو دیدم.

.

مبل های یکنفره رو خیلی وقته چرخوندیم و روم به دیوار گذاشتیمشون که میمچه نره بالا😅😅

دو نفره رو دیشب میم چرخوند و سه نفره رو امروز من چرخوندم رو به دیوار که دیگه بالا نره.

آروم که نمیشینه، میره رو دسته ها میشینه، یا از پشت خودشو خم میکنه پایین🥲🥲🥲

.

صبح بیدار شد، داشتم براش شیر درست میکردم، اومد سر شیشه رو برداشت گذاشت سر شیشه شیرش😍😍😍

.

دیروز که فاطمه اینجا بود میخواستم قبل اومدن خواهرم و مامان یه جارو بزنم، میمچه پامو بغل کرده بود گریه میکرد.

یاد روزایی افتادم که اشک میریختم چون شیرمو نمیخوره پس دیگه دوسم نداره😭😭😭

.

.