دیشب خونه مامان اتفاقی دستم خورد دیدم یه توپ کوچولو تو گلومه...

دو سه بار چک کردم واقعا بود ولی تکون نمیخورد.

اعصابم بهم ریخت، اذیت کردنای میمچه رو بهونه کردم و اومدیم خونه، میم هم دید من اعصابم خورده نرفت اسنپ و موند خونه.

نصف شبی که پاشدم به میمچه شیر بدم، توپه کل گلومو گرفته بود انگار، حتی آب دهنمو نمیتونستم قورت بدم.

دیگه از ترس خوابم نبرد، حالا میخوام دست به دامن خدا شم که خدایا من میترسم چیزی نباشه و اینا، هی نماز قضاهام میومد تو ذهنم، هی عصبانیت های بی موردم میومد تو ذهنم... روم نمیشد اصلا چیزی بخوام از خدا.

امام زمان رو واسطه کردم که آقاجون دستم به دامنتون من یه غلطی کردم حالا اصلا روم نمیشه خدا رو صدا کنم شما یه چیزی بگین.

دیگه نمیدونم کی خوابم برد.

صبح زنگ زدم درمانگاه و وقت گرفتم، میمچه خواب بود مامانم اومد پیشش و من رفتم به قتلگاه🥲 در حدی که نوبتم شد برای معاینه صدام میلرزید و کلمه ها یادم رفته بود...

عکس گرفتم و دکتر گفت همش زیر سر همین دندون عقلته، ولی چون نهفته ست و خوابیده هم هست نمیتونم بکشم باید جراحی بشه...

دارو داد گفت بخور عفونتش خوب بشه بعد برو پیش جراح 🥺

.

یکی از خصوصیات خانواده ما کمالگراییه، خصوصا در بعضی موارد خاص مثلا وقت!

یعنی یه جوری وقت رو طلا میدونیم که حتی طلا هم تعجب میکنه.

چیزی که تو خانواده میم اصلا نیست!

خیلی خونسرد و هر چه پیش آید خوش آید زندگی میکنن.

تو این کار جدید میم، با داداشم در ارتباطه و تو این مدت چندبار چیزایی شنیدم که دیگه برای من عادی شده تو این هفت سال.

ولی دلم نمیخواد کسی پشت سر شوهرم چیز بدی بگه حتی در این حد که فکرش مشغوله حواس نداره!!

بعد داداشم میاد برای مامانم تعریف میکنه، مامانمم به من میگه!!

اصلا دلم نمیخواست هیچ وقت میم تو فضای غیر خانواده، با خانوادم در ارتباط باشه.

.

.

.