داشتم خواب میدیدم دامغانیم، و خونه روستای اون بنده خدا.

البته به ما کلید داده بودن و خودشون نبودن خونه. بعد میم زنگ زد سوپری برامون بستنی بیاره...

یهو در باز شد و اون بنده خدا رو ویلچر اومد، یه حالتی بود انگار سکته کرده باشه. یکی داشت ویلچر رو میاورد که یادم نیست کی بود.

من فقط سلام کردم و سرمو انداختم پایین، یه چیزایی مینوشتم شبیه مشق بود انگار. بعد یه جایی با خط کش یه تیکه از کاغذ دفترمو بریدم.

خودشم میدونست نباید با من حرف بزنه، به اون پسری که ویلچرشو آورده بود میگفت دفتر رو خراب نکن حیفه!!

بستنی ها رسید میم رفت بگیره.

منم میمچه رو بغل کردم شیرش بدم.

هی قربون صدقه میمچه شد.

میمچه گریه کرد بیدار شدم و شیرش دادم دیگه نخوابید. اومدیم بیرون برای میم لقمه تخم مرغ سیب زمینی درست کرددم و سیب قاچ کردم و یادداشت : ما عاشقتیم باباجونی از طرف مداد و میمچه. گذاشتم تو پلاستیک سیب هاش.

خلاصه که عدو شد سبب خیر 😅 ولی خب هنوزم یه کم حرصی ام ازش😬😬