436.
دیروز با مامانم بردیمش پارک، اولین تجربه سرسره و تاب و الاکلنگ سواری! در بهت کامل بود، بیشتر دوست داشت بچه ها رو نگاه کنه.
کنار فواره قطرات آب تو سر و صورتش میزد و ذوق میکرد.
حسابی خسته شده بود و حدس میزدم امشب زودتر و بی دردسر میخوابه اما تا ساعت 2 بیدار بود و بازی کرد و میگفت تو هم نخواب.
.
امروز براش سیب زمینی سرخ کرده بودم و با دست له میکردم بهش میدادم، اونم با دستش از تو بشقاب برمیداشت و میداد بهم، میخواستم با دست بگیرم سیب زمینی ها رو میاورد جلو دهنم که بخور ولی دستم نمیدادشون😍😍😍
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:45
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار