دیروز با مامانم بردیمش پارک، اولین تجربه سرسره و تاب و الاکلنگ سواری! در بهت کامل بود، بیشتر دوست داشت بچه ها رو نگاه کنه.

کنار فواره قطرات آب تو سر و صورتش میزد و ذوق میکرد.

حسابی خسته شده بود و حدس میزدم امشب زودتر و بی دردسر میخوابه اما تا ساعت 2 بیدار بود و بازی کرد و میگفت تو هم نخواب.

.

امروز براش سیب زمینی سرخ کرده بودم و با دست له میکردم بهش میدادم، اونم با دستش از تو بشقاب برمیداشت و میداد بهم، میخواستم با دست بگیرم سیب زمینی ها رو میاورد جلو دهنم که بخور ولی دستم نمیدادشون😍😍😍

.

.