440.
همون پنجشنبه مامانم زنگ زد که پاشو بیا خونه و بیشتر از این گند نزن تو زندگی دخترت( خواهرم). واقعا توان تعریف کردن جزئیات رو ندارم...
و از وقتی هم که برگشته کم تن و بدن هممون و علی الخصوص مامانمو نلرزونده!!
.
امروز مامانم اومده بود براش نون جزغاله درست کنم ببره، رفتم دفترمو بیارم دستورشو نگاه کنم...
لیست کارهای قبل عروسی رو میم ته دفتر نوشته بود و برای تجدید خاطرات داشتم میخوندم برای خودم...
تا رسید به پیگیری عکس و mri فلانی که البته فلانی با رنگ دیگه بصورت کامل خط خطی شده بود.
لعنت بهت، لعنت بهت که قول دادی دیگه تو زندگیم نباشی اما تو هر گوشه و کناری سر و کله ت پیدا میشه.
وقتی دیدم حالم عوض شد و از اون موقع هم ذهنم مشغوله...
نمیدونم بعد این مدت چیه که افتاده به جونم که دوباره رابطه شون شروع شده.
واقعا حالم داره بهم میخوره.
هی میخوام تهمت نزنم
هی میخوام نشخوارفکری نکنم.
هی میگم قول داده بهت.
ولی نمیتونم.
و به خدا قسم اگه دوباره شروع شده باشه دیگه هیچی برام مهم نیست و یه جوری میرم که دیگه رنگمم نبینه.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار