امروز ِ مادرپسری ما کلا به خواب گذشت، فکر کنم اینقدر خوابیدم گردنم درد میکنه.

از یه جایی به بعد من دیگه خوابم نمیومد ولی میمچه بازم میخوابید😅

بیست و چند روزی که میم تو این شرکت رفته سرکار هیچ روزی خونه نبوده، حتی تعطیلی ها هم بیرون بوده یا سرکار. فردا ببینیم چیکار میکنه🫠

اونقدر خونه نبوده که وقتی میاد انگار از یه دنیای دیگه برگشته، حال و هواش، لحن و صداش، رفتارش و گوش دادن به حرفای من انگار برام عجیب و غریبه. کاملا مدلش عوض شده!

اینطوری باهاش احساس غریبی میکنم، انگار ازش یه کم خجالت میکشم و از طرفی اون مدل جدیدش رو اصلا دوست ندارم.

اونم اونقدر خسته ست که شاید حتی متوجه نمیشه من فاصله میگیرم، حرف نمیزنم و الکی سرمو گرم میکنم که نگاش نکنم. 😬

تو پذیرایی قبل اینکه میمچه بخوابه، خوابش برد.

من و میمچه اومدیم تو اطاق اما دیگه نرفتم صداش کنم بیاد سرجاش بخوابه...

امیدوارم صبح که بیدار شد همون میم خودم باشه نه اون میمی که این مدت بوده!

.

.