475.
خداروشکر دیشب یه کم ظرفای توی سینک رو شستم و اسباب بازی ها و ساک مهمونی رو از تو پذیرایی جمع کردم بردم اتاق، یعنی تو نگاه اول تمیزی خونه حداقل ده رو از بیست میگرفت😅
صبح با تق تق صدای در بیدار شدم، شب قبل به امیر گفته بودم اگه اینطرفا اومد دریل رو بیاره که تلویزیون رو بزنیم به دیوار...
اما فکر نمیکردم بیاره خونمون، منظورم این بود بذاره خونه مامان تا بعدا میم بره بیاره و پایه دیواری رو بزنه. شانس آوردم خونه رو از اون حالت جنگ زده یه ذره خارج کرده بودم😅😅
خودش پایه رو نصب کرد و یه چایی میوه خورد و رفت خونه مامان.
میمچه هم سطل لگوهاش رو چپه کرد و گذاشت زیر پاش و رفت روی میز تلویزیون 😬 فکر کنم تلویزیون رو به سقف هم بزنیم باز یه راهی برای رسیدن بهش پیداکنه 😎
بعدازظهر هم فرزانه زنگ زد ما داریم میاییم خونه عزیزجون حاضر باش بیاییم دنبالت، هرچی گفتم نه الان میم میاد من هنوز غذا درست نکردم قبول نکرد گفت حالا بیا بریم بعدا یه کاریش میکنیم.
دیگه فقط دو تا دونه فلافل برای میمچه سرخ کردم برداشتم و پریدیم تو ماشین و رفتیم خونه مامانم.
خداروشکر خواهرم حالش بهتر بود، نمیدونم داره دارویی چیزی میخوره یا اوضاع یه کم رو به راهه ولی یه کم بگو بخند داشت امروز🤌
جو خونه مامانم با این مسخره بازیهای جدید بابا خیلی سنگین شده، هر دفعه میرم از شدت استرس حالت تهوع دارم و دائما تو دلم رخت میشورن. نمیشه دو کلمه حرف زد. خیلی دلم برای مامان میسوزه، هیچ کاری از دست هیچ کس برنمیاد.
امیر وقتی اینجا بود گفت نمیدونم فایده داره یکیشونو بفرستیم مسافرت؟ گفتم بابا نمیره، بر فرضم بره دو روزه برمیگیره و بدتر ازقبل...
مامانم اگه بخواد بره باز دائما میخواد بهش زنگ بزنه و پیام بده برگرد برگرد...
همین که سر سالم به در ببره مامانم لطف خداست وسط این همه جنگ اعصاب و استرس و فشار روانی.
برگشتیم خونه سوپ درست کردم و میمچه یه بشقاب کامل با اشتها خورد بعدم جیش کرد😬 شستمش و تخت خوابیده 😍 خداکنه برگرده به روال طبیعی خورد و خوراکش منم یه کم وقتم آزادشه خونه رو از این آشفتگی نجات بدم.
حالا که فهمیدم فعلا خونمون حاضر نمیشه یه سری چیزا رو میخوام جا به جا کنم دست و پامون باز بشه، خصوصا اتاق میمچه که بتونه بازی کنه. 🤗
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار