477.
براش کوکو سیب زمینی درست کردم که دوست داره، تا حاضر بشه یه کم سوپ آوردم بخوره، تا سینی غذا رو دستم دید ذوق کرد ولی چند تا قاشق بیشتر نخورد...
باز صدای مامان میم تو سرم پیچید، باز کاراش مثل فیلم اومد جلو چشمم که راه میوفتاد دنبال بچه و یه بشقاب پر غذا بهش میداد...
تمام وقتایی که پشت تلفن هی میگه: بچمو غذاش بدین میخوره( قبلنا هم هی میگفت بچمو شیرش بدین)
و باز عصبانی شدم، قاشق رو انداختم تو سینک و ظرف سوپ رو گذاشتم تو یخچال.
فاطمه اومد گفت:چته؟
یهو انگار پرت شدم تو این دنیا، حتی یادم نمیومد چیشده. سی ثاتیه فکر کردم تا یادم اومد از چی ناراحتم.
گفتم : هیچی، غذاشو نخورده اعصابم خورده. امتحانت خوب بود؟
گفت: آره.
.
.
+ نوشته شده در شنبه نهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 12:22
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار