481.
از بعدازظهر که زنگ زد و بعدش که چت میکردیم خیلی عصبانی بود از بی نظمیهای کار و بخصوص اینکه هنوز حقوقش رو تسویه نکرده بودن حتی با اینکه تذکر داده بود. چند بار تکرار کرد که فردا نمیرم سرکار تا حساب دستشون بیاد!
از طرفی رضا دو دلش کرده که بیا برات کار پیدا کردم، از طرفی کار اینجا سنگینه و خسته شده و خب پرداختیهاشون هم این ماه خراب بوده...
حالا اینطرف ماجرا اقساط عقب افتاده، بدهیهای ریز و درشت من به فک و فامیل که تو هر مراسم و مهمونی باهاشون چشم تو چشمم.
یخچال خالی و تمام آرزوهای من که دلم میخواد برای پسرک فلان اسباب بازی یا لباس رو بخرم که بازهم در مقابل شیرخشک و پوشک چیزی نیست.
پشت تلفن همراهی کردم و خب البته نمایشی نبود و بهش کاملا حق میدم خسته، ناراحت و عصبانی باشه، اما برای تصمیم سرکار نرفتنش سکوت کردم، نه رد کردم و نه تایید.
اومد خونه اتفاقا مامانم و فاطمه هم اینجا بودن و میم هندونه خرید قاچ کردیم خوردیم، چایی خوردیم و بعد با زبون بی زبونی به مامان گفتم میشه میمچه بیاد خونتون؟
به بهانه کوهسنگی راه افتادیم مامان اینا رو گذاشتیم خونه و رفتیم.
گفتم بستنی شلوغه بیا ذرت بخوریم، برای مامان ایناهم بگیریم ببریم.
درباره مسائل روز حرف زدیم، از بچه گفتم، از مامان اینا گفتم. پول ذرتم من از پول عیدیها همراهم برداشته بودم و دادم بهش رفت حساب کرد.
تو راه برگشت هم قرار شد بقیه عیدیها رو برای خونه خرید کنیم. و دوباره و دوباره راجع به کار صحبت کردیم و اینکه کارش سنگینه و حقوق نداده و همه چیزایی که ناراحتش کرده رو چندبار مرور کردیم.
رفتیم دنبال میمچه و اومدیم خونه، باز هم کمی راجع به کار صحبت کردیم تا رسید به این جمله که: فردا زنگ زد چرا نیومدی سرکار چی بگم؟
گفتم: راستش بنظرم کار درستی نیست که نری.
+چرا؟ کارای اونا درسته؟
_نه به هیچ وجه، ولی خب بنظرم این رفتار که تو یهو بی خبر معطلشون بذاری در شان تو نیست.
+میگی عین خیالمم نباشه؟
_نه، فردا برو سرکار. آخروقت بگو مهندس اگه تا شب تسویه نکردین من با اجازه از شنبه نمیام چون باید برم دنبال کار. و اگر پول نداد تا آخر شب، واقعا از شنبه نرو
اخماش باز شد. رنگش عوض شد و به وضوح دیدم که عضلات صورتش آروم شدن. ساکت شد.
کمی درباره موضوعات دیگه صحبت کردیم، بی مقدمه گفتم: راه حلم قانع کننده بود؟ گفت: آره، باید به رضا هم بگم خبر قطعیش رو تا شنبه بهم بده.
و هوووف که بالاخره رد کردم این مرحله رو.🤪
.
سر این خونه خریدن ما، مامانم، خاله ام و داییم بدجور سنگ تموم گذاشتن.
حالا هر چقدر هم بگیم که داییم وضعیت مالیش خوبه و این پولا براش پول نیست ولی بازم هرکسی نمیاد به دامادخواهرش پول بلاعوض بده برای خرجی روزمره! حالا گیریم که به حساب من زد ولی خب در عمل معنیش یکیه!
اینکه امشب میم تونست با همون پول برای خونه خرید کنه خیلی حالشو بهتر کرد.
سر نوشتن این قسمت خیلی تردید داشتم، اما مینویسم که محبتهاشون رو فراموش نکنم و اگه خوندین شما هم برای سلامتیشون دعا کنین. ❤️
.
خدایا، میدونم که خواست و اراده تو، روزی ما رو از دست بندههای مهربونت بهمون میرسونه.
خدایا خیلی بیشتر از قبل شرمنده خودت و بندههای مهربونت شدم.
کمکم کن بتونم بنده خوبی باشم 😭😭😭😭
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار