484.
بعد از چند روز بداخلاقیهای فراوان درونی و به تبع اون بداخلاقیهای اندک و بیحوصلگیهای بیرونی😬 و رفع علت اصلیش این آرامش حق من بود که بالاخره نصیبم شد🤪
روزهای پر فراز و نشیبی رو گذروندم. چیزهای زیادی یاد گرفتم، چندتا اتفاق برای اولین بار تو زندگیم افتاد که حسابی حس و حال و جهان بینیم رو به چالش کشید.
یادمه حدودا وقتی نوزده بیست سالم بود روزهای زندگیم یه جوری شده بود که متحیر بودم ازینکه به وضوح حس میکردم دارم بزرگ میشم و به بلوغ فکری میرسم.
و تو این دو سال اخیر دوباره داره این اتفاقات میوفته، انگار قراره یه پله بالاتر برم و چند سانتی قد بکشم.🤗
چقدر سختم بود و هست از نوشتن این روزها، حتی الان هم مطمئن نیستم تا لحظه آخر ثبت و آپلود کنم... 🙃
اما مینویسم تا شاید التهاب اطلاعات جدید مغزم کمتر بشه، بتونم راحت تر بخوابم.
یادمه زمان تحصیل، شبهای امتحانهای سخت یا وقتهایی که مبحث جدیدی رو یاد میگرفتم حس میکردم مغزم باد کرده و داره اطلاعات جدید رو طبقه بندی میکنه تا بتونه ازشون استفاده کنه.
ای میم بیچارهی من، کاش تو هم مینوشتی... 🥲
حال و احوال این روزهات رو کم و بیش میفهمم اما به احتمال زیاد درک نمیکنم چون حرف نمیزنی یا خیلی کم و جسته گریخته مطلبی رو عنوان میکنی و رد میشی.
کاری جز سکوت، مهربونی و همراهی از من ساخته نیست اما بدون که تو و مشکلاتت رو به خدا سپردم و مطمئن هستم آیندهی خوبی در انتظار خانواده کوچکمون هست.😍
نه فقط آینده که حتی همین روزها، ساعتها و لحظات ما کنارت خوشبختیم و هیچ چیز کم نداریم. 😘
ما کنارهم داریم بزرگ میشیم برای مرحلهی بعدی زندگیمون.
و بزرگ شدن درد داره💫
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار