491.
اوایلی که میمچه تو دلم بود، فرخنده گفت خاله جون از وقتی مامان شدی مهربون تر شدی!
خیلی جدی نگرفتم قضیه رو.
دیشب با فاطمه چت میکردم، وسط صحبتا گفت آره اون روزا که هنوز با میم ازدواج نکرده بودی و همش مثل تایپیستها گوشی دستت بود و چت میکردین باهم اصلا بهم محل نمیدادی و هی دکم میکردی!!
دقیق یادم نیست ولی دور از واقعیت هم نباید باشه خب 24 ساعته در حال حرف زدن بودیم😅 و نمیخواستم چیزی حواسمو پرت کنه😬
یه وقتایی هم با خودم فکر میکنم این سه تا چشون شد یهو از وقتی میمچه اومد تو دلم یهو با من صمیمی شدن، خیلی بیشتر باهام وقت میگذرونن، مخصوصا فاطمه و یه جورایی انگار به پیروی اون بقیشونم باهام مرز کم کردن.
کم کم یه طوری شد که الان خیلی از شیطنتهاشونو راحت جلو من تعریف میکنن و ترسی از بازخواست شدن یا گزارش دادن به مامانشون ندارن.
من از وقتی مامان شدم، انگار سرم از لاک خودم اومد بیرون.
حتی از وقتی مامان شدم فامیل رو بهتر شناختم.
حتی رابطهام با مامانم بهتر شد.
قبلش فقط خودم بودم و خودم.
تا مجرد بودم که سرم به کلاسام بود و وبلاگ و تلگرام و دوستام.
بعدم میم بود و یه هاله نامرئی که دور خودمون کشیده بودم، همه جا بودیم ولی تو حال و هوای خودمون.
بعدم کارم جدی تر شد و تقریبا مهمونیها رو هم وقت نداشتم برم.
یا سفارش داشتم یا باید تولید محتوا میکردم یا درگیر خرید و حساب کتاب و هر چیزی...
میمچه که اومد اول کارم تعطیل شد، بعد کم کم نیازهایی داشتم که میم بلد نبود و در توانش نبود که انجام بده پس اون هاله کم کم از بین رفت چون باید مامانم و کمی خواهرمو تو خلوت خودم راه میدادم چون به تجربههاشون نیاز داشتم.
بعد چون بیکار بودم مهمونی ها رو میرفتم و باعث تعجب همه فامیل شده بود😅
بعد کم کم بنظرم اومد بچههای خواهرم بیشتر باهام گرم میگیرن، تو مهمونیها یا حتی خونه مامانم دنبال اینن با من خلوت کنن...
فرخنده راست میگفت من مهربونتر شده بودم ولی معنیش این نبود که قبلا مهربون نبودم.
من فقط از لاکم اومده بودم بیرون و انگار چشمام رو به آدمای اطرافم باز شده بود و تازه داشتم اجازه میدادم تو حریم من باشن...
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار